آ ین روزها

عبارت آ ین روزها از بین صدها هزار مطلب، خبر و مقاله فارسی جستجو شده است و نتیجه آن نمایش داده شده است و مسئولیت آن بر عهده منبع اصلی مطلب آ ین روزها میباشد.



این روزها

می تکانم از دل خود آه را این روزها روی چشمم می گذارم ماه را این روزها کم کم از چنگال خسرو شاه بیرون می برم دامن شیرین خاطر خواه را این روزها وقت ناآگاهی و هنگام بد مستی گذشت نرم جان ناآگاه را این روزها پیش چشم دوستان دائم سبکتر می شوم دست کوهی می سپارم کاه را این روزها باز کن از شهر قم کم کم زیارت نامه را می کشم از قم به مشهد راه را این روزها موسی عباسی مقدم ... ادامه ...

حال این روزهای من....

این روزها ... تلخم.تلخ! تلخ می نویسم تلخ فکر می کنم این روزها ... دست برداشته ام از توجه بی وقفه به حضور آدم ها ! پرهیز می کنم از ثبت وجودهایی که ماندگاری ندارند ! این روزها ... تلخ تر از همیشه از همه ی آدم ها بریده ام ! گم شده ام در خودم دلم نه عشق می خواهد نه دروغ های قشنگ نه ادعاهای بزرگ نه بزرگ های پر ادعا این روزها فقط دلم میخواهد من باشم و یک خیابان بی انتها و کمی ، فقط کمی آرامش ... ادامه ...

نوشته محمد رضا شعبانعلی

بعضی روزها، شیرینند. زود می گذرند. می ماند خاطره ای برای مرور در آینده دور و نزدیک. مثل یک گردش یک روزه در اطراف شهر با دوستان قدیمی . بعضی روزها، مهم اند. زود می گذرند. اما اثر آنها تا ماهها و سالها باقی می ماند. شاید آن روز مهم را دیگر به خاطر نیاوریم. اما تأثیر آن تا آ ین روزهای زندگی با ما می ماند. مثل روزی که عاشق می شویم . بعضی روزها تلخ اند. اما بازهم زود می گذرند. فراموش می کنیمشان. می ماند خاطره ای دوردست در پس ذهن. مثل روزی که یکی از نزدیکانمان را از دست می دهیم . بعضی روزها متفاوتند. زود می گذرند. اما بارها و بارها آن ها را در ذهن خود تکرار می کنیم. و بارها با آن روزها زندگی می کنیم. می میریم و زنده می شویم. مثل روزی که با عزیزترین مان می گذرانیم . بعضی روزها سردند. بعضی روزها گرم اند. بعضی روزها، کوتاهند. بعضی روزها طولانی اند . و بعضی روزها، هستند. فقط هستند. می آیند. می مانند. و نمی گذرند. مثل امروز من ... ادامه ...

گفتگو با ریاست محترم ایران

گفتگویی صمیمانه با ریاست محترم ایران درسفرهای دوره ای و دیدار با مردم شهید پرور قزوین در هفتم مهرماه هزار و سیصد و نود پنج این روزها شهر قزوین نور باران می شود این روزها خنده در قزوین فراوان می شود این روزها عابد و زاهد درین ایام می بینی بسی گرگ در بازار انسان می شود این روزها کدخدای شهر مردم را نوازش می کند به یتیمان لطف و احسان می شود این روزها از خیابانها گرفته تا میان کوچه ها ظرف یک لحظه گلستان می شود این روزها کاش می شد تا همیشه شهر من اینگونه بود چون که قزوین مثل تهران می شود این روزها هر مدیری را که می بینی شده خدمتگذار شیر نر از دیده پنهان می شود این روزها پیش ازین شور و شعف در بین این یاران نبود هرکجا آینه بندان می شود این روزها تا تو هستی بین ما دردی نمی بیند ی دردها مردانه درمان می شود این روزها کاش می شد شادمانیها به ما هم می رسید چون فلانی شاد و خندان می شود این روزها آرزو کن تا خیابانها به ما رخصت دهد چون مسیرها راه بندان می شود این روزها با وجودی که تو در قزوین مهمانی ولی بی قراریها دو چندان می شود این روزها صادقانه می نویسم تا مرا باور کنی گفتگو اینگونه آسان می شود این روزها ... ادامه ...

گفتگو با ریاست محترم ایران

گفتگویی صمیمانه با ریاست محترم ایران درسفرهای دوره ای و دیدار با مردم شهید پرور قزوین در هفتم مهرماه هزار و سیصد و نود پنج این روزها شهر قزوین نور باران می شود این روزها خنده در قزوین فراوان می شود این روزها عابد و زاهد درین ایام می بینی بسی گرگ در بازار انسان می شود این روزها کدخدای شهر مردم را نوازش می کند به یتیمان لطف و احسان می شود این روزها از خیابانها گرفته تا میان کوچه ها ظرف یک لحظه گلستان می شود این روزها کاش می شد تا همیشه شهر من اینگونه بود چون که قزوین مثل تهران می شود این روزها هر مدیری را که می بینی شده خدمتگذار شیر نر از دیده پنهان می شود این روزها پیش ازین این گونه همکاری نمی شد با ی هر ی دلسوز یاران می شود این روزها تا تو هستی بین ما دردی نمی بیند ی دردها مردانه درمان می شود این روزها کاش می شد چهره ی مردم همیشه شاد بود هر دلی شادان و خندان می شود این روزها آرزو کن چون نسیمی از خیابان بگذری هر مسیری راه بندان می شود این روزها با وجودی که درین جمعی ولیکن باز هم بی قراریها دو چندان می شود این روزها صادقانه می نویسم شهر من اینگونه نیست گفتگو این گونه آسان می شود این روزها ... ادامه ...

این روزا

این روزا بیش از انکه به روز رسند خاموش میشوند این روزها بیش از انکه به غروب رسند محو میگردند و این روزها روز نیستند مگر انکه شب گردند و چه شبانه تمام عمرمان سپری شد بی انکه روزی با طلوع افتاب پلکی بگشاییم این روزها همه چیز بوی قفس میدهد این روزها در قفس ه و بیدار میشویم و ازادیمان مشروط است و این روزها بی هیچ بهایی شب میشوند و شب ها با هزاران فکر در سر با خیالی تباه میشوند این رزها فکر ی نیستند و این شبها فکرهارا به تاراج میبرند و تنها گذر است که بر ما احاطه دارد و اکنون تنها میدانیم شب و روز میگذرند و دیگر هیچ هیچ هیچ ... ادامه ...

روزها میگذرد ...

راه را پیدا کن روزها میگذرد گر تو گمراه شوی سایه بر زندگیت می افتد و تو دور از خورشید سرد و تنها و غمین خواهی بود شادی و شور و شعف جمله با توست همین خویش گمراه مکن دل پر از درد و پر از آه مکن راه را پیدا کن روزها میگذرد... ... ادامه ...

روزهای تمام شدنی

بعضی روزها هستند که نمیخواهی تمام شوند و وقتی که میفهمی به انتهای آن روزها رسیده ای و هیچ وقت دوباره آنها را تجربه نمیکنی، شاید از غصه دق نکنی ولی دیگر آن آدم قبلی نخواهی شد. کاش بعضی روزها، بعضی ساعت ها به اندازه تمام عمر کش می آمدند... ... ادامه ...

تهران سخت..

بعضی روزها ریباس.... بعضی وقت ها... حادثه و داستان های بیرون این صفحه ی ریباسی ات... از آن دست نیست که به پای کلمه برسد... از آن دست نیست که من بنویسم و تو بخوانی و بگویی؛ ما از تو و خانه از تو و جا از تو... از آن دسته ی شاد سفر و کادو و سرخاب و .... اینها هم نیست.. بعضی روزها ریباس، نه درد میکند... نه ورم دارد... نه رنگش می پرد... نه سرخاب میزند.... بعضی روزها... بعضی روزها...... زمان از لای انگشتهای پایت تا لای موهایت تو را گم می کند.............. پ.ن. کار _ زن _ رباط کریم _ مدام _ رفتن _ جیغ _ سفر _ هیاهو _ رفتن _ رفتن _ رفتن____ ... ادامه ...

گنجشک

گنجشک ، با صورتی درهم نشسته روی تیر چراغ برق و تکان نمی خورد. گنجشک ها هم این روزها حوصله پرواز ندارند. آسمان خا تری این روزها ، نفس پرواز این آسمان نشین ها را هم ربوده است. چشمان سوزان و سرخ ، نفس های یک خط درمیان ، سر دردهای گاه و بیگاه حال نه چندان خوب این روزهای ماست. این روزها همه چیزش خا تری ست برای من. هم آسمان شهر ، هم آسمان دلم. آنقدر بی حوصله و بی انگیزه شدم که آدمهای دور و برم صدایشان در آمده ، تحمل هیچ را ندارم . حتی صداها هم برایم آزاردهنده و غیر قابل تحمل شده اند. خواب هایم ، کابوس اند. روزگار بدیست ، این روزها. ... ادامه ...

نارینه دوم: کلام خودت

می دانم که نا آرامی این روزهایم به خاطر بدعهدی های خودم است. اما کم می آورم گاهی...سه روز از است که تلفن را بر میدارم پیامی می دهم تا بتوانم همراهی را پیدا کنم که شاید با شنیدن حرف هایی که شده اند بغض و بدجور این روزها اذیت می کنند، آرام شود...اصلا این که اشک بریزم در آغوشش و او مرا فقط نگاه کند، شاید آرامم کند.... مشکلم این روزها یک "تو" است.... این روزها هیچ منبع آرامشی ندارم جز چند خط از کلام الله را که قبل خواب می خوانم....چند صبح پیش خواب مسجد کوفه را دیدم...این روزها محتاج حرمم...اما اینقدر بی توفیق شده ام که هر کاری می کنم زیارت عبدالعظیم نصیبم شود هیچ فاییده ای ندارد.... برای دلم امن یجیب بخوانید ... ادامه ...

م...

روزها مال شما.. روزها با تمام دویدن های بی پایانش، روزها با همه تجمل و تفا ی که زیر نگاه همدیگر آفتاب می کنید، مال شما! شب ها با تمام سکوت و آرامشش، شب ها با همه بی ادعایی مهت ش مال من! روشنم را با روزهای ظلمانی هیچ عوض نخواهم کرد.. ... ادامه ...

همچنان در راه

به نام دوست سلام. این روزها ملالی نیست به جز وزنی که گرم به گرم کم میشه. به جز غول گرسنگی که فرار کرده و فقط گاهی پیداش میشه تا یادت بیاره که روزگاری حاکم اصلی وجودت بوده. باور ی نیست که بعضی روزها با همان رژیم سیر می شوی و روز به روز تعداد این روزها بیشتر میشه و بعضی روزها چنان ضعف می روی که با خودت می گویی کی میشه سیر بخوابم؟ مثل همین دیروز که از شدت گرسنگی قبل از شام دست توی جعبه و دو تکه کوچک از پیتزا را زدم به بدن. خطای قابل بخششیه در قبال تلاش های زیادی که داشتم. انتظار میکشم برای رسیدن به هدفم تا قبل از پایان این ماه ... ادامه ...

عیدت مبارک ...

سالی گذشت .با همه خوبی ها و بدی ها... ی ال از عمر ماگذشت... ی ال پیر شدیم ... چه روزها که خندیدیم .. چه روزها که بغض کردیم و ماتم گرفتیم و چه روزها که گریستیم... تلخ و با هق هق .... این خلاصه ای بود از سال گذشته همه ما... روزها می آیند و می روند ولی فقط یک چیز اهمیت دارد: کاری کن که دلت خوش باشد رفیق ... عمر می گذرد با سرعت برق و در آ حتی ردی از ما بر جاده زندگی نخواهد ماند.... پس قدر بدانیم و لذت ببریم... اگر هنوز اینجا را می خوانی بدان که هنوز در وجود من زنده هستی و با یادآوری خاطراتت لبختدی بر لبانم می آید ... به قلبم یاد داده ام که فقط خاطرات خوبت را نگهدارد و با آن سر کند اما رفتنت را باور کند.... هر جا که هستی شاد و شادکام باشی.... عید مبارک عزیزم... ... ادامه ...

این روزها

این روزها ، پر از دردم از نبودن های تلخ و بودن های دردناک این روزها ، دلتنگم برای آغوش هایی که برویم باز نشد و برای قهوه هایی که خورده نشد تا ته فنجان تیره بدنبال آینده روشن باشم به گمانم برای روزگار باید عینک بزرگی بگیرم تا مرا همانگونه که هستم ببیند من آنقدر بزرگ نیستم که تحمل اینهمه درد را داشته باشم ... ادامه ...

حالم عجیبه ...

این روزها انگار تو هوا گرد دلواپسی پاشیدن .... دلواپسم،مشوشم، گنگ ام .... این روزها همش حس می کنم ص می شنوم سایه ای می بینم !!!! و چشمانم بسیار وابسته به تاریکی شده اند .... حال این روزهایم را نپرس که غلیظ آغوش می طلبد و نوازش ... ... ادامه ...

خسته ی دلخسته

شعراز : طاهره داورى . .................در دلم زخمى نشسته از کلام دردها ! . خسته ام دل خسته از تکرارها این روزها از تمام خواب ها، بیدارها این روزها . در ردیفِ غم شده کوک تمام سازها هم نی و هم تنبک و هم تارها این روزها . حبس در سلول تنهایى وحشت زاى خود در حصار سردى دیوارها این روزها . تن به تنهایى سپردم، ذلت تحقیر نه تا شوم من سر بدار دارها ،این روز ها . در دلم زخمى نشسته از کلام دردها در گلویم بغضى از آزارها این روزها . از بیابان ها گذشتم تا رسم بر دشت ها لیکن افتادم دلِ نیزارها این روز ها . نیکى کردارها، پندارها ، گفتارها رفته از بینِ همه رفتارها این روزها . نیست چیزى جز محبت هاى سرد و یخ زده خنده هاى لحظه ى دیدارها این روزها . هر کجا رفتم فقط ویرانی و آوار بود خسته از سنگینی آوارها این روزها . صورت قلبم کبود سیلی نامردمی است تاگریزان باشم از انظارها این روزها ... ادامه ...

سیاهیای دو چشمت مثل غمهای منه

دوستی می پرسد تو چرا همیشه گرمت است؟ اولین تابستان عمرم است که اهواز نیستم. هر سال این روزها، وسط تابستانِ همه کباب کنِ جنوب، روز و شب له له میزدم و منتظر بودم که روزها زودتر بگذرد و دوباره برسیم به خنکی. حالا اینجا بین ابر و باران و خنکی، توی دلم انتظار میکشم و عرق می ریزم تا روزها بگذرند و دوباره برسم به اهواز و خنکی و خانه. در فرار از رنج، در خود رنج فرو می رویم ما خانه به دوشان جنوبی. رنج رفیقِ گرم مزاجِ ماست. ... ادامه ...

رنگ بابا

در اینستا ع ی گذاشته بود. ی برایش هدیه ای آورده بود. دو تا از چیزهایی که این روزها خیلی در فکر من است. یکی سی دی موسیقی ای که به شدت از شنیدنش لذت می برم و دوستش دارم و یکی هم کت که این روزها زیاد می خوانمش. با خودم گفتم ما دو نفر هیچ ربطی به هم نداریم. نه عقایدمان شبیه به هم است، نه خلقیاتمان، نه روحیاتمان، نه هیچ چیزمان! پس چرا اینقدر علایقمان مشترک است؟ تنها چیزی که به ذهنم رسید، رنگ مشترکی است که این روزها هردویمان با آن درگیریم. رنگ بابا! رنگ خوشرنگ بابا؛ که این روزها زندگی هردویمان را رنگین کرده است! شاید اگر یک روزی از بابا فاصله بگیریم، هر کدام رنگی دیگر پیدا کنیم، خیلی متفاوت از دیگری. اما فعلاً در زیر سایۀ بابا، اینقدر رنگمان یکی شده است! یا شاید هم... رنگ بابا، وصلمان کند آنجا که باید... پی نوشت: که خوش نقشی نمودی از خط یار ... ... ادامه ...

حسرت

هیچوقت آدم روز نبوده ام، یعنی آدم روزهای طولانی. این روزها عجیب دلم می خواهد که شاغل نبودم و می توانستم شبها را تا صبح کارکنم. تمرین ساز کنم، ببرم، بدوزم، بپزم، تمییز کنم. همراهش هم کلی موسیقی خوب گوش کنم و در مورد همه آرزوهای دور و دست نیافتنی ام فکر کنم و خیال ببافم. اصلا انگار روزها که بلند می شود، شبیه این است که از سهم م کم می شود و نیازم به بیداری در شب بالا می رود. حس عجیب و نچسبی است و این چند ساله هم گریبانم را بدجور گرفته ، کارمندی و بیدار شدن راس شش صبح در خیالاتم هم نمی گنجید اینکه هر روز باید بلند شوم و بروم جایی که این روزها حتی دوستش هم ندارم. همین الان درست در همین لحظه دلم خواست که بنویسم یادم بماند این روزها از کارم و احوالم و زندگی راضی نیستم و دلم طولانی خواسته طولانی پر از شمع و شعر و هیجان .... ... ادامه ...

~[ .. 376 .. ]~

آخ که چه روزهای خوبی داشتم پارسال حوالی این روزها .. چقدر حرف داشتم تا برایت بگویم. چقدر از تو دور شده ام. چقدر حالم را خوب میکند وقتی برایت می نویسم. " راستش این روز ها دانشجو بودن را یدک میکشم ، البته ۱۰ ۱۱ روزی میشود! این روزها زندگی نمیکنم ، اصلا نمیدانم چگونه روزها میگذرند ! یک طور بی هدفانه ، یک طور عجولانه ، بک طور که طور خوبی نیست. از من دور شده ام! از جان جانانم نیز هم. این روزها تلخ شده ام. ملاحظه نمیکنم. حواسم به هیچ نیست ! شبیه خواب است ! نه به تلخی کابوس و نه به شیرینی رویا! اصلا مزه ندارد. دلم برای مدرسه تنگ است . عجیب تنگ است !! خیلی برایم جدید است. آدم هایش ، محیطش ، همه چیزش. من آماده ی تغییر شرایط نبودم. اما شد دیگر. کاش پس از این حال دلم خوب شود . حال دلم سبز شود." برای وبلاگ جانم. ... ادامه ...

نمیدانم چه عنوانی مناسب است

این روزها درگیر واژه های نگفته شده ام درگیر حرفهایی که مخاطب خاص ندارند و از رو بر دلم بر وجودم سنگینی می کنند این روزها پر شده ام از هجوم روز مرگی ها خستگی مفرط ناشی از عبور لحظه های بی هدف دارد همچون خون در رگ هایم جریان پیدا می کند از قلب به مغز وتمام اندام هایم این روزها خسته تر از زندگی سوار بر اسب زمان می تازم حتی عبور از دروازه خاطرات هم دیگر لبخند به لبم نمی آورد ... ادامه ...

یا معین و یا مستعان

چهار مهر پراسترس ترین و شاید بگم ناراحت کننده ترین روز زندگیم بود... چهار روز بیمارستان بستری شدم...خداروشکر همه چیز رو به بهبودیه... *** خبر خوب این روزها فردا نی نی دوممون به دنیا میاد..خواهرزاده عزیزم که احتمالا یه دختر ناز و قشنگه قراره صبح فردا چشم هاش رو به روی هستی باز کنه... *** هرچقدر پابوسی مادرم رو کنم بازهم کمه..این روزها از جان و دل برام مایه میذاره..میدونم هیچ وقت نمیتونم جبران زحماتش رو کنم... ***ذکر این روزها و همه لحظاتم: یا معین و یا مستعان *** فراوون ماس دعا به معنای واقعی کلمه... ... ادامه ...

خطاب به خودم

اومدم امشب باز برات بنویسم. مینویسم که بدونی این روزها چجور بود این روزها تنها تو اتاقت گریه میکردی اما هیچ نفهمید... اگرم فهمید آرومت نکرد... بدونکه تنهابودی. خانوادت کنارت نبودن. بدون این روزها اصلن خوش نبود تنهایی بدجور اذیتم میکرد الان ک اینارو مینویسم گریه ولی صدای اعضای خونوادت داره میاد دارن میخندن... خانوادت مغرورن هیچوقت نگوچراشادنبودی و... نمیشد که باشم. میدونی وقتی بفهمی خانوادتم دوست ندارن و به نظرت اهمیت نمیدن به دوس داشتنات... ازپامیفتی... هیچوقت منوسرزنش نکن چراتوکارهاپیشرفت ن . اگ بازهم بیای این روزها همینکارارومیکنی خستم ناراحتم ... ادامه ...

ده ماهگی

به نام خدا این روزها را باید بنویسم. این روزها که قاشق و خط کش و پیمانه اندازه گیری را به دهانم میگیرم تا تو به بهانه شکار آنها از دهان من اندازه سی ثانیه ثابت بمانی تا پوشکت را ببندم. این روزها که یک دفعه به سرم میزند بروم توی تلگرام برای زهرا بنویسم شلوارش رو مثل کلاه سرت کن. تیر آ م برای وقت هایی که قاشق و کفگیر ملاقه جواب نمیدهد. که تو غرق خنده شوی و من سریع چسب های پوشک را ییندم. این روزها را باید بنویسم. این روزها که اسو و جسو و مسو و کل قوم و قبیله شان شخصیت های خیالی می شوند که هی می آیند دم خانه دنبال فاطمه که برود بازی و فاطمه نیست. فاطمه خو ده... داستان های بی سر و ته در لحظه ای که حتی اسم شخصیت هاش اصوات بی معنی است. آنقدر که سریع می سازمشان و تندتند با صدای بلند برایت می گویم تا لحظه ای حواست پرت شود و گریه یا بی قراری ات بند بیاید. بی آنکه امیدی داشته باشم در این سن چیزی از قصه های بی مزه مادرت را بفهمی. ... ادامه ...

این روزها

+ خانه پدری و نوستالژی هایش این روزها... از کوچه ها و خیابونا ک میگذرم خودمو میبینم سر ی کوچه منتظر ،تو مسیر ،تو خیابونا با دوستام ...همه خاطرات برام تکرار میشن دیروز با آجی خیلی خوش گذشت کافی شاپ و ید تو ولایت. این روزها تو اینیستا میرم و میام اما بهیچوجه حس خوب و آرامش رو برام نداره ،یاد ایام بخیر میرفتیم وب وین چقد میخندیدیم هر روز پست میذاشتم هعععععی چقد خوب بودالبته زندگی متاهلی الانم خوبه ولی احساس مسئولیت حس سنگینیه در کل خوبه... ... ادامه ...

تکتم 4

خدایا این روزها صدای قلبم رو بیشتر میشنوم این روزها هراس دارم هراسی خوشایند این روزها دلم پیش یکی از بندگانت گیره! خدایا دستم از زمین و زمان کوتاهه فقط تو رو دارم. کمکم کن! دلم عاشقه. عاشق شدم. عاشق تکتم شدم دختری که نزدیک 29 ساله میشناسمش یک ماهه فلبم بشدت دارم می تپه وای خدای من. کمکم کن ای خدا بتونم باهاش ازدواج کنم نگران همه چیز هستم: نگران خودش، خودم، مادر و پدرم من فقط تو رو دارم ای خدا ... ادامه ...

این روزها ...

این روزها آسمان هم دلش گرفته ... انگار بغض آسمان هم ترکیده و بی وقفه می باره ... این روزها حالم خودم رو نمیدونم ... انگار احساسم ناقص شده ... انگار خودم ناقص شدم ... انگار یه چیزی ... شاید همه چیزم ، نیست ...! تا چشمهامو میبندم کنارم می بینمش ، اما خیالم به تلنگری فرو می ریزه ... دوباره می فهمم که دیگه نیستش ...! فعلا که جای خالیشو قرصها پر ...!!! روزهای جوانی می گذره و روزهای نا معلوم در پیشه ... امیدوارم به بزرگی خداوند و رحمتش .... خدایا ..................... ... ادامه ...

هیچ چیز برایم مهم نیست ...

اینکه چیزی برایت مهم نباشد خیلی خوب است این روزها حالم خوب است که برایم مهم نیست مردم چه میگویند ، مهم نیست هر ی چه رفتاری دارد و هر ی چه حرفی میزند. این روزها برایم مهم نیست که آدمها چه میگویند و چه خواهند گفت ، برایم دیگر مهم نیست که ی حرفهایم را بخواهد گوش کند یا نه ، حتی اصلا مهم نیست که ی بخواهد نادیده ام بگیرد یا بخواهد خیلی تحویلم بگیرد . این روزها هیچ چیز برایم مهم نیست اصلا خوب است که آدم برایش هیچ چیز مهم نباشد ، حتی مهم نباشد که ی دوستش دارد یا نه حتی مهم نباشد که ماندن در این شهر کوچک خوب است یا زندگی در شهر بزرگی مثل تهران اصلا این روزها هیچ چیز برایم مهم نیست این روزها فقط خوشحالم ، عجیب خوشحالم ، به خاطر تمام چیزهای کوچکی که شاید برای شماها مس ه و ک نه بیاید ولی برای من این اتفاقهای کوچک این چیزهای کوچک میتواند بهترینها باشند دیگر حوصله ی هیچ چیز عظیمی را ندارم نه یک درد عظیم را نه یک خوشحالی عظیم را نه یک عشق عظیم را و نه حتی یک مرگ عظیم را . این روزها حوصله ی هیچ چیز عظیم و بزرگی را ندارم . این روزها، من آدم اتفاقهای ساده و دم دستی شده ام، اتفاقهای چیپ و مس ه ای که شاید ارزش گفتن هم ند ... ادامه ...

آی اول

نشانه های آ و ب رو پسرک خونده.آب و بابا.چقدر خاطره انگیزن این روزها حتما براش.با همه ی سختی هام دارم کاری می کنم که خاطرات خوبی ازین روزها داشته باشه.امیدوارم منبع: http://peeshgam1. / ... ادامه ...

فرآیند نمایش اطلاعات مرتبط با عنوان آ ین روزها به وسیله ربات های خبری از بین منابع فارسی دریافت میگردد و نمایش داده میشوند.