بلبلی اندر

عبارت بلبلی اندر از بین صدها هزار مطلب، خبر و مقاله فارسی جستجو شده است و نتیجه آن نمایش داده شده است و مسئولیت آن بر عهده منبع اصلی مطلب بلبلی اندر میباشد.



زورق سرگردان

کاش بودم زورقی در پهنه گیسوی تو راز دل می خواندم از موج سر ابروی تو کاش اندر مردم تاریک چشمانت دمی جان خود میدیدم و وانگه خجل از روی تو من کجا دارم که بی عشقت شبم پیدا شود جز خیال ماه تو، وهم صفای کوی تو آسمان دروازه شادی گشوده روی من چون به تن دارم حریر عطر ناب بوی تو مرگ من چون کشمشی اندر دهان کودکیست چون همی دارم به گردن من طناب موی تو ناکجا را قصد پیمودن گرفته پای من باز میبینم برد فکرم مرا تا سوی تو ناصر اندر سر چه داری، ره بیابان میروی در سرم های است و اندر دل هوای هوی تو آبان 94 ... ادامه ...

حکایت

گویند روزی ناصر الدین شاه تمام ادیبان را جمع کرد و پرسید حافظ در غزلی گفته است: ✨بلبلی برگ گلی خوش رنگ در منقار داشت و اندر آن برگ و نوا ی خوش ناله های زار داشت ... ادامه ...

بلبلی اندر قفس

1-بلبلی اندر قفس نالید زار که تُرا ای آدمی با من چه کار 2-بسته ای بالم باین سیمی قفس ظلم را کردی چرا بر من -هوس 3-من بدین بال میروم مُلکَ سبا همرهم با حرکت باد صبا 4-گلهای گ ار را دیدن کنم عاطفه از چهره شان چیدن کنم 5-سرکشم تا باغ و بستانهای دور تا که خورشید میدهد بر جمله نور 6-ذکر حقّ گویم به بستانها هزار خاصّه در فصل زمستان و بهار 7-از گلستان می ربایم خامشی پُر کنم دشت و دمن را از خوشی 8-این قفس جای من بی تاب نیست گل بدون ِ صوت من سیراب نیست *** 9-روزی خواهی دید که بلبل مُرده است زهر هجران گلستان خورده است ... ادامه ...

ای خدا...

ای خدا،ای فضل تو حاجت روا با یاد تو هیچ ،نبود روا منگر اندر ما،مکن در ما نظر اندر اکرام و سخای خود نگر ما نبودیم و تقاضامان نبود لطف تو،نا گفته ی ما می شنود لذت هستی،نمودی،نیست را عاشق خود کرده بودی،نیست را قطره ی دانش که بخشیدی ز پیش متصل گردان به دریاهای خویش ما چو ناییم نوا در ما ز توست ما چو کوهیم و صدا در ما ز توست آب دریا،جمله در فرمان توست آب و آتش،ای خداوند آن توست چون الف چیزی ندارم،ای کریم جز دلی تنگ تر از چشم میم این همه گفتیم،لیک اندر بسیج بی عنایات خدا،هیچم،هیچ بی عنایات حق و خاصان حق گر ملک باشد،سیاهش ورق ... ادامه ...

ای خوش اندر گنج دل زر معانی داشتن

ای خوش اندر گنج دل زر معانی داشتن نیست گشتن، لیک عمر جاودانی داشتن عقل را دیباچهٔ اوراق هستی ساختن علم را سرمایهٔ بازارگانی داشتن کشتن اندر باغ جان هر لحظه ای رنگین گلی وندران فرخنده گلشن باغبانی داشتن دل برای مهربانی پروراندن ل جان بتن تنها برای جانفشانی داشتن ناتوانی را به لطفی خاطر آوردن بدست یاد عجز روزگار ناتوانی داشتن در مدائن میهمان جغد گشتن یکشبی پرسشی از ت نوشیروانی داشتن صید بی پر بودن و از روزن بام قفس گفتگو با طائران بوستانی داشتن ... ادامه ...

چه کنم

حلقه بر حلق من افتاد بگو جان چه کنم این که خود در یـد جـــان است بگو جان چه کنم یادم آورد و هم آزرد دمی خاطــــر من آن که گهـــــگاه بود باز بگـــــــو جان چه کنم دل اگر بست و ش تم شد و لیــــک تـــکه بر هم بزنم مرتو بگــــــــو جان چه کنم روحم آزرده و اما چـو شود موعد خواب رود اندر پی خود، گــو و بگــــــــو جان چه کنم جــان که هم روح و دل اندر دل اوست همچو ققنوس بسوزد دگر این بار بگو جان چه کنم ســرد پاییز هم از یاد و تنم روح و دلم گرمی عشق ربودست بهارا تو بگــــو جان چه کنم ... ادامه ...

"ما رأیت الّا جمیلا"

ساربانا مهلتی آرام جان گم کرده ام / من در این دریای خون در گران گم کرده ام ساربانا مهلتی دارم در این جا مشکلى / رفته از دستم گلی از وی نبردم حاصلی اندر این دشت بلا رفته ز دستم نوگلی / من حسین باوفا آرام جان گم کرده ام ساربان بهر خدا یک ساعتی آهسته تر / اندر این دشت بلا گم گشته از من تاج سر یعنی یک دنیا برادر از من خونین جگر / اندر این صحرا ز جور کوفیان گم کرده ام ساربانا مهلتی تا بر سر نعش حسین / راز دل گویم ببارم خون دل از هردو عین در عزایش عالمی را پر کنم از شور و شین / من برادر در میان خاک و خون گم کرده ام مهلتی تا جستجویی اندرین صحرا کنم / در میان قتلگه من کشته ام پیدا کنم بر سرنعش برادر دیده را دریا کنم / خاک بر فرقم که نور دیدگاه گم کرده ام ... ادامه ...

نارفیق

iraj nasrabadi: حال چون مر گذر افتاده به بازار جنون.... به تو و مثل تو ا چه نیاز است کنون... تو که در اسم رفیقی و رفاقت بفروش... در آن گاله ببند و به رفاقت م وش.... در زمانی که بد احوال شوم هستی شاد... چون ببینی به لبم خنده بگیری غم باد.... فقر من را که ببینی تو بگردی سند.. .شاد کردی و بیفتد به لبت سوره حمد... گر مرا مال و منالی به طریقی برسد. اه و فریاد و فغانت چو حریقی برسد.. بزند آتشی اندر من و اندر روزم....... بد بسوزاندو اندر حسدت میسوزم... حال اگر جاه و مقام تو بگیرد بالا.... بروی سوی دگر ،دست نگیری مارا.... فارغ از ما بشوی تا که بیفتد حاجات... آن زمان باز سلامی و چه احوال الات.. زین رفاقت چه ثمر ،دشمن خونی بهتر سگ بگیری به رفاقت به خدا راسختر عمر ما سوخت شنو شرح نصیحت جانا... ور نه فردا تو دهی پند و ببازی چون ما...نام شعر ..نارفیق...مطرود 1395 .. .. ... ادامه ...

نارفیق

iraj nasrabadi: حال چون مر گذر افتاده به بازار جنون.... به تو و مثل تو ا چه نیاز است کنون... تو که در اسم رفیقی و رفاقت بفروش... در آن گاله ببند و به رفاقت م وش.... در زمانی که بد احوال شوم هستی شاد... چون ببینی به لبم خنده بگیری غم باد.... فقر من را که ببینی تو بگردی سند.. .شاد کردی و بیفتد به لبت سوره حمد... گر مرا مال و منالی به طریقی برسد. اه و فریاد و فغانت چو حریقی برسد.. بزند آتشی اندر من و اندر روزم....... بد بسوزاندو اندر حسدت میسوزم... حال اگر جاه و مقام تو بگیرد بالا.... بروی سوی دگر ،دست نگیری مارا.... فارغ از ما بشوی تا که بیفتد حاجات... آن زمان باز سلامی و چه احوال الات.. زین رفاقت چه ثمر ،دشمن خونی بهتر سگ بگیری به رفاقت به خدا راسختر عمر ما سوخت شنو شرح نصیحت جانا... ور نه فردا تو دهی پند و ببازی چون ما...نام شعر ..نارفیق...مطرود 1395 .. .. ... ادامه ...

حکایت پیر چنگی در مثنوی(2)

هو 1931- جانهای مرده اندر گور تن بر جهد ز آواز شان اندر کفن جانهای مرده دلان، در حالیکه میان گورِ تن محبوس می باشند از آواز اولیای خدا زنده می شوند و گویی روحی در جسم بی جانشان دمیده می شود ... ... ادامه ...

طرز تهیه کتلت لوبیا چشم بلبلی

طرز تهیه کتلت لوبیا چشم بلبلی می توانید با لوبیا چشم بلبلی به راحتی یک کتلت ساده و خوش طعم درست کنید. برای تهیه غذا با لوبیا چشم بلبلی، دستورات کمی وجود دارد از جمله شوید پلو با لوبیا چشم بلبلی. اما می توان از این لوبیا، به راحتی کوکو یا کتلت لذیذی تهیه کرد. مواد لازم برای 4 نفر : لوبیا چشم بلبلی نیم کیلوگرم تخم مرغ هم زده شده 2 عدد نمک و فلفل به اندازه کافی روغن برای سرخ آرد نصف پیمانه پیاز رنده شده یک عدد کوچک جوش شیرین یک چهارم قاشق چای خوری بکینگ پودر یک چهارم قاشق چای خوری طرز تهیه : لوبیای آب پز شده را له و با بقیه مواد مخلوط کنید و به شکل گرد یا پهن دربیاورید و سرخ کنید. منبع : اسان ... ادامه ...

من ربک=پروردگار تو کیست؟

باسمه الربّ "مَن رَبُّکِ" ای نفس بگو قبل وفات هر روز و شب و ساعت و اندر لحظات معلوم تو شاید بشود ربّ تو کیست یا فهم کنی اصلِ صُوَر در هَیَئات از قدرت و ثروت و هر آن چیز در اوست غافل نشوی به حیله اندر نَزَعات در قبر، ظهورِ آن حقایق گردد نی ظاهر اقوال و فعال و حرکات هر چیز که بر سِرّ تو حاکم گردد ای نفس همان شوی تو اندر نَشَئات ... ادامه ...

ای باقر علم نبی ، آقا سلامت میکنم

ای باقر علم نبی ، آقا سلامت میکنم ای تو متقی ، آقا سلامت می کنم ای نام جدت نام تو ، ای عالمی در وام تو ای تو نبی مصطفی ، آقا سلامت میکنم ای پیک شاه کربلا، اندر زمین نینوا ای و نور خدا ، آقا سلامت می کنم ای باقر علم الیقین ، در آسمانها و زمین بنده به درگاهت کمین ، آقا سلامت می کنم روشنگریهایت مجاب ، ای هر دعایت مستجاب ای ف دین ای دُرَ ناب، آقا سلامت میکنم اندر بقیع مدفون شدی ، ف زمینی چون شدی ای و مولای ما ، آقا سلامت میکنم بس مثنوی ها گفته شد، بس دُرَ و گوهر سفته شد کی وصف خوبت گفته شد، آقا سلامت میکنم. درمولدت شادان شدیم ، اندر شهادت غرق حزن ما در غمت ، ماتم زده ، آقا سلامت میکنم ای صاحب عصر و زمان ، ای مهر تابان جهان اندر عزایت خون فشان ، آقا سلامت میکنم. 1395/06/18 13:30 ... ... ادامه ...

وقتی حافظ اینطور است!!

روزی ناصر الدین شاه قاجار ادیبان را فراهم اورد ؛ و پرسید حافظ در غزلی گفته است : بلبلی برگ گلی خوش رنگ ؛ در منقار داشت و اندر آن برگ و نوا ؛ خوش ناله های زار داشت اگر این بلبل خوش بوده است ، پس چرا ناله های زار داشته ؟! اما از پاسخ هیچ یک از ادبا راضی نشد . پس نامه ای برای شاعر بزرگ معاصر خود ، «وصال » نوشت و معنای دقیق این غزل حافظ را جویا شد .... نامه زمانی به دست وصال رسید که او عزادار فرزندش بود . وصال ، نامه شاه را در نیمه شب مطالعه میکند و برای کشف معنای حقیقی این ات ، رجوعی به اعداد ابجدی حروف الفبا ؛ که روح حروف و کلمات است ؛ میکند و در میابد که : عدد ابجدی بلبلی برگ گلی ، با ابجد حروفِ حضرات علی ، حسن و حسین علیهم السلام مطابقت دارد ؛ لذا پاسخ پادشاه را به زبان شعر ؛ به این صورت بیان میکند که : خسروا در ح ی کین بنده را ؛ غم یار داشت یادم آمد کز سئوالی ؛ کان جناب اظهار داشت در خطوط شعر حافظ ؛ گرچه پرسیدی زمن بلبلی برگِ گلی خوشرنگ ؛ در منقار داشت فـکـر بــسـیـاری نـمـودم ؛ لـیـک مـعلـومـم نـشـد چونکه شعرش در بُطون اسرار ؛ بس بسیار داشت نیمه شب غواص گشتم ؛ در حروف ابجدی تا ببینم این گُهر ، آیا چه دُرّ ، ... ادامه ...

بهار

ون پرند نیگلون بر روی بندد مرغزار پرنیان هفت رنگ اندر سر آرد کوهسار خاک را چون ناف آهو مشک زاید بی قیاس بید را چون پر طوطی برگ روید بی شمار دوش وقت نیم شب بوی بهار آورد باد حبذا باد شمال و ما بوی بهار بادگویی مشک سوده دارد اندر آستین باغ گویی لعبتان جلوه دارد در کنار ارغوان لعل بدخشی دارد اندر مرسله نسترن لولوی لالا دارد اندر گوشوار تا بر آمد جامهای سرخ مل بر شاخ گل پنجه های دست مردم سر برون کرد از جنار راست پنداری که خلعتهای رنگین یافتند باغهای پر نگار از داغگاه شهریار فرخی سیستانی گردآوری :گروه ادبیات تبیان زنجان http://www.tebyan-zn.ir/persian_literature.html ... ادامه ...

یده چون جان می روی اندر میان جان من...

یده چون جان می روی اندر میان جان من سرو امان منی ای رونق بستان من چون می روی بی من مرو ای جان جان بی تن مرو وز چشم من بیرون مشو ای شعله ی تابان من هفت آسمان را بردرم وز هفت دریا بگذرم چون دلبرانه بنگری در جان سرگردان من تا آمدی اندر برم، شد کفر و ایمان چاکرم ای دیدن تو دین من وی روی تو ایمان من بی پا و سر کردی مرا بی خواب و خور کردی مرا سرمست و خندان اندرآ ای یوسف کنعان من مولانا ... ادامه ...

عزیز دلم( شعر نو)

عزیز دلم احساست را رها کن بگذار با نسیم باد بهاری بوزد بر دلمان تا شکوفه بزند سر بر این شاخه خشک برگ ریزان به سرآید به بهار دلمان چشمه جاری شود اندر دیده رود سیلاب شود ، ساحلمان خنده بر لب بنشیند هر دم تا نگاه گره اندر گره آرد به سر منزلمان شاد باشیم و رها ، از غم دوری خویش. و بباریم چو ابر بر تن خشک کویر و زنیم بوسه بر این دشت وسیع چلچله ، مرغ ، بخواند از عشق رود حیران شود و دل به تماشا بنشیند هر صبح. 1395/06/14 12:45 ... ادامه ...

بیت ۳۶۷

جانا شعاع رویت در جسم و جان نگنجد وآوازهٔ جم اندر جهان نگنجد وصلت چگونه جویم کاندر طلب نیاید وصفت چگونه گویم کاندر زبان نگنجد هرگز نشان ندادند از کوی تو ی را زیرا که راه کویت اندر نشان نگنجد آهی که عاشقانت از حلق جان برآرند هم در زمان نیاید هم در مکان نگنجد آنجا که عاشقانت یک دم حضور یابند دل در حساب ناید جان در میان نگنجد اندر ضمیر دلها گنجی نهان نهادی از دل اگر برآید در آسمان نگنجد عطار وصف عشقت چون در عبارت آرد زیرا که وصف عشقت اندر بیان نگنجد عطار ... ادامه ...

ای خوشا روزی که آیم سوی تو

ای خوشا روزی که آیم سوی تو دیده ام بیند رخ نیکوی تو ای رضای حق، رضای تو رضا(ع) کاشکی باشم من آن آهوی تو کی شود بوسم ضریح تو دمی دل زند پر آید اندر کوی تو جان آن مولای جان من جواد(ع) کاش گیرم من مراد از روی تو من دل خود را گره به آن مرقد زیبا و عاشق جوی تو خلق گرچه اندر این عالم دوان هر دو عالم بسته یک موی تو آرزو دارم بگیرم در بغل آن ضریح مشهد خوش بوی تو ... ادامه ...

اندر ستایش سلطان محمود غزنوی

چو پنج از سر سال شستم نشست من اندر نشیب و سرم سوی پست رخ لاله گون گشت بر سان کاه چو کافور شد رنگ مشک سیاه به انگه که بود سال پنجاه و هفت نوانتر شدم چون جوانی برفت یکی بندگی ای شهریار که ماند زمن در جهان یادگار فریدون بیدار دل زنده شد زمان و زمین پیش او بنده شد فروزان شد آثار تاریخ اوی بپیوستم این نامه بر نام اوی همه مهتری باد فرجام اوی که باشد بپیری مرا دستگیر خداوند شمشیر و تاج و سر یر جهاندار محمود خورشید فش برزم اندرون شیر شمشیر کش برین نامه بر سالها بگذرد همی خواند ان که دارد د کند افرین بر جهاندار شاه که بی او مبیناد پیشگاه (چرا افرین به شاه اتفاقا عظمت شاهنامه و اصرار فردوسی در پرداختن به جزعیات تحسین خواننده را نسبت به شاعر بر میانگیزد.) گهی شادمانی گهی درد و خشم شگفت اندرین گنبد لاژورد بماند چنین دل پر از داغ و درد یکی را همه بهره شهدست و قند تن آسانی و ناز و بخت بلند یکی زو همه ساله با درد ورنج شده تنگدل در سرای سپنج یکی را همه رفتن اندر نهیب گهی در فراز و گهی در نشیب چنین پروراند همی روز گار فزون آمد از رنگ گل رنج خار هر انگه که سال اندر امد بشست بباید کشیدن ز بیشیت دست ز هفتاد بر نگذرد بس ... ادامه ...

اندر احوالات این روزای من

کم خو و فشار زیاد کار ... ادامه ...

در سحرگاه دلت یک غنچه زیبا دیده ام

در سحرگاه دلت یک غنچه زیبا دیده ام من میان زندگی ، یک روی زیبا دیده ام عاشقم بر آن رخ همچون قمر ای ماه رو من تو را همچون عسل شیرین و شهلا دیده ام هر سحر تا بامداد اندر افق شو جلوه گر من گل روی تو را وه چه مصفا دیده ام ساغی جانم شدی ، یک روز زیبا ای عزیز من میان جام می ، آن روی زیبا دیده ام نیستم من مست می ، مست رخ زیبایی ام من تو را در آسمان ، چون مرغ مینا دیده ام هم غزل خوانی و هم چشم ترت بارانی است من به صحرای دلم ، باران مصفا دیده ام یک نظر بر این دل همچون کویرم خود ببار من از این باران شبی ، چون شام یلدا دیده ام صاحب شعر و غزل اندر وصایای تو گفت من تو را همچون غزل ، شیرین و خوانا دیده ام. 1395/07/4 7:13 ... ادامه ...

ادعای نامعقول!

ادعای نامعقول حکایت شغالی است که ادعای طاووسی میکند .ونمیداند که: طاووسان جان جلوه هادارند اندر آسمان خلعت طاووس آید ز آسمان کی رسی از رنگ و دعویها بدان . واما حکایت ازلسان مولانا: آن شغالی رفت اندر خم رنگ اندر آن خم کرد یک ساعت درنگ پس بر آمد پوستش رنگین شده که منم طاووس علیین شده پشم رنگین رونق خوش یافته آفتاب آن رنگها بر تافته دید خود را سبز و سرخ و فور و زرد خویشتن را بر شغالان عرضه کرد کر و فر و آب و تاب و رنگ بین ف دنیا خوان مرا و رکن دین مظهر لطف خ گشته ام لوح شرح کبریایی گشته ام ای شغالان هین مخوانیدم شغال کی شغالی را بود چندین جمال آن شغالان آمدند آنجا بجمع همچو پروانه به گرداگرد شمع پس چه خوانیمت بگو ای جوهری گفت طاوس نر چون مشتری پس بگفتندش که طاوسان جان جلوه ها دارند اندر گلستان تو چنان جلوه کنی گفتا که نی بادیه نارفته چون کوبم منی بانگ طاووسان کنی گفتا که لا پس نه ای طاووس خواجه بوالعلا خلعت طاووس آید ز آسمان کی رسی از رنگ و دعویها بدان (تلخیص ازمثنوی معنوی دفترسوم) متن کامل حکایت در ادامه مطلب ... ادامه ...

اشعار

خلقت من در جهان یک وصله ی ناجور بود من که خود راضی به این خلقت نبودم، زور بود؟ خلق، از من در عذاب و من خود از اخلاق خویش از عذاب خلق و من، یارب، چه ات منظور بود؟ ای طبیعت، گر نبودم من، جهانت عیب داشت؟ ای فلک، گر من نمیزادی، اجاقت کور بود؟ آف مردمی را بهر گور اندر عذاب گر خ هست، ز انصاف خ دور بود گر من اندر جای تو بودم کائنات هر ی از بهر کار بهتری بود آنکه نتواند به نیکی پاس هر مخلوق داد از چه کرد این آفرینش را ، مگر مجبور بود؟ ... ادامه ...

مسلک نیستى

جزعشق تو، هیچ نیست اندر دل ما عشق تـو سرشته گشته اندر گلِ ما " اسفار" و "شفاء" ابن سینا نگشود بـــــا آن همـه جرّ و بحثها مشکل ما بــا شیخ بگو که راه من باطل خواند بـــر حـــــــــــقّ تو لبخند زند باطل ما گــــــــــر سالک او منازلى سیر کند خــــــود مسلک نیستى بود منزل ما صـــد قافله دل، بار به مقصد بستند بر جــــاى بمانـــد این دل غافـــل ما گر نوح ز غرق سوى ساحل ره یافت این غرق شدن همى بود ساحل ما ... ادامه ...

ای قطره های باران با جوی ها بگویید...

ای دل شکایت ها مکن تا نشنود دلدار من ای دل نمی ترسی مگر از یار بی زنهار من ای دل مرو در خون من در اشک چون جیحون من نشنیده ای شب تا سحر آن ناله های زار من یادت نمی آید که او می کرد روزی گفت گو می گفت بس دیگر مکن شه گ ار من اندازه خود را بدان نامی مبر زین گلستان این بس نباشد خود تو را کگه شوی از خار من گفتم امانم ده به جان خواهم که باشی این زمان تو سرده و من سرگران ای ساقی خمار من خندید و می گفت ای پسر آری ولیک از حد مبر وانگه چنین می کرد سر کای مست و ای هشیار من چون لطف دیدم رای او افتادم اندر پای او گفتم نباشم در جهان گر تو نباشی یار من گفتا مباش اندر جهان تا روی من بینی عیان خواهی چنین گم شو چنان در نفی خود دان کار من گفتم منم در دام تو چون گم شوم بی جام تو بفروش یک جامم به جان وانگه ببین بازار من آقای مولوی ... ادامه ...

تسلیت به مناسبت شهادت حسین (ع)و یاران مظلوم

شهادت حسین (ع)را به عموم شیعیان تسلیت میگویم در شب شام غریبان آقایمان حسین و یاران او شعری از خائف درج میکنم : شعر خائف درباره شام غریبان: امشب به صحرا بی کفن جسم شهیدان است شام غریبان است امشب نوای بی ان بر بام کیوان است شام غریبان است امشب به دشت کربلا نالان یتیمانند تا صبح گریانند امشب به روی کشته ها در ناله مرغانند چون نی در افغانند بر خاک بی غسل و کفن رعنا جوانانند خو ده ند بر غربت اجسادشان عالم پریشان است شام غریبان است امشب به بالین حسین زینب عزادار است در غم گرفتار است امشب سکینه بر سر نعش پدر زار است تا صبح بیدار است امشب فلک حیران ز حال عترت زار است از دیده خونبار است زهرا به دور کشته ها با خیل حوران است شام غریبان است امشب سلیمان زمان در گوشه هامون غلطیده اندر خون اندر هوای خاتم او بجدل ملعون دیوانه و مجنون سازد جدا انگشت شه آن بی حیای دون ای چرخ شو وارون کی خاتم محبوب حق در شأن دیوان است شام غریبان است امشب تن چاک حسین در نینوا بی سر در بحر خون اندر خو ده بی غسل و کفن با اکبر و اصغر با یاوران یک سر اما ز ظلم خولی مردود سگ کمتر در کنج خا تر در کوفه رأسش در تنور گرم مهمان است شام غریبان اس ... ادامه ...

فواید لوبیا چشم بلبلی

فواید لوبیا چشم بلبلی – لوبیا چشم بلبلی باعث ازدیاد شیر می‎گردد. – لوبیا چشم بلبلی از رقیق شدن خون جلوگیری می‎کند و مقاومت بدن را در مقابل بیماری‎های عفونی بالا می‎برد. – خوراک لوبیا چشم بلبلی باعث تقویت حافظه می‎گردد. – انی که کم خون هستند از خوراک لوبیا چشم بلبلی استفاده کنند. – لوبیا چشم بلبلی را می‎توان به جای گوشت استفاده کرد. ... ادامه ...

اشعار سعدی (غزل)2

ای نفس م باد صبا از بر یار آمده ای مرحبا قافله شب چه شنیدی ز صبح مرغ سلیمان چه خبر از سبا بر سر خشمست هنوز آن حریف یا سخنی می رود اندر رضا از در صلح آمده ای یا خلاف با قدم خوف روم یا رجا بار دگر گر به سر کوی دوست بگذری ای پیک نسیم صبا گو رمقی بیش نماند از ضعیف چند کند صورت بی جان بقا آن همه دلداری و پیمان و عهد نیک نکردی که نکردی وفا لیکن اگر دور وصالی بود صلح فراموش کند ماجرا تا به گریبان نرسد دست مرگ دست ز دامن نکنیمت رها دوست نباشد به حقیقت که او دوست فراموش کند در بلا خستگی اندر طلبت راحتست درد کشیدن به امید دوا سر نتوانم که برآرم چو چنگ ور چو دفم پوست بدرد قفا هر سحر از عشق دمی می زنم روز دگر می شنوم برملا قصه دردم همه عالم گرفت در که نگیرد نفس آشنا گر برسد ناله سعدی به کوه کوه بنالد به زبان صدا ... ادامه ...

داستان کوتاه ( حکایت)

با سلام خدمت بینندگان عزیز وبلاگ و کانال بهارستان رامین کربلایی هستم ضمن عرض تسلیت به مناسبت فرا رسیدن عاشورای حسینی این هفته با حکایتی مرتبط با این ایام در خدمت همشهریان عزیز هستم . حکایت: روزی ناصر الدین شاه ، علما و ادیبان را گرد هم می آورد و از آنها می خواهد تا معنی قسمتی از شعر حافظ : (بلبلی برگ گلی خوش رنگ در منقار داشت ) ، را برایش شرح دهند ... هریک از آنها ، تعریفی از این شعر می کنند ،، ولی ناصرالدین شاه قانع نمی شود ... به همین خاطر نامه ای برای وصال در شیراز می نویسد و از او تقاضا می کند تا معنیِ حقیقیِ این شعرِ حافظ را برایش باز گوید. .. قاصد ، نامه را زمانی که وصال تازه فرزندش را از دست داده بود و مشغول انجام مراسم او بود ، به وی می دهد. نیمه شب وصال به سراغ نامه رفته و آن را مطالعه می کند ... سپس به سراغ عدد حروف ابجدی می رود که روح حروف است و درمی یابد که عدد ابجدی بلبلی برگ گلی ، با حضرات علی ، حسن ، حسین علیهم السلام مطابقت دارد ... لذا... به پادشاه این چنین با شعر پاسخ می دهد : صاحبا ، در ح ی کین بنده غم بسیار داشت یادم آمد زان کلامی را که شه اظهار داشت در خصوص شعر حافظ ، آنچه پرسیدی ز من بلبلی برگ ... ادامه ...

فرآیند نمایش اطلاعات مرتبط با عنوان بلبلی اندر به وسیله ربات های خبری از بین منابع فارسی دریافت میگردد و نمایش داده میشوند.