بینم

عبارت بینم از بین صدها هزار مطلب، خبر و مقاله فارسی جستجو شده است و نتیجه آن نمایش داده شده است و مسئولیت آن بر عهده منبع اصلی مطلب بینم میباشد.



ازغصه خالی می شوم ؛ وقتی که می بینم تو را

ازغصه خالی می شوم ؛ وقتی که می بينم تو را حالی به حالی می شوم؛ وقتی که می بينم تو را من ناخوش احوالم همیشه تا تو می آیی ولی ناگاه عالی می شوم ؛وقتی که می بينم تو را تو این همه زیباییت را از کجا آورده ای؟ هردم سوالی می شوم ؛وقتی که می بينم تو را چشمان تو پر می شود از هرچه غیر من ولی از غیر خالی می شوم؛ وقتی که می بينم تو را از قهوه و از فال بیزارم ولی این بار من خود « قهوه فالی » می شوم؛ وقتی که می بينم تو را گاهی نمیدانم که ی و یا حوا و یا ...! که سیب کالی می شوم ؛ وقتی که می بينم تو را رد می شوی از روی قلبم با هزاران ناز و من « پا خورده قالی » می شوم؛ وقتی که می بينم تو را شب را اسیرش کرده ای در زیر شال آبی ات من هم خیالی می شوم؛ وقتی که می بينم تو را سیدعباس محسن زاده ... ادامه ...

"هلال" می بینم ...

"هلال" می بينم ماه را هنگامی که سر هشته ام به زانوی فراق و " بدر " کامل بدان هنگام که پی در پیشگاه اطا ق . تو ! ؟ هم بو ستا ن ، هم کویر " گل - خاره" یی بی نظیر : " چلچراغ " (١) (١) - گلی است که فقط در یک منطقه می روید . فرزین عدنانی ... ادامه ...

به تاریکی مى بینم ترا ...

به تاریکی می بينم ترا - تمام قد ، به قامت نور - ترجمان. روء یایم . در همهمه ى غو غا ی روز ، همه با هم به گفت و. گو ! و تنها منم که تنها یم . گما ن مبر که در ظلمت. به بندم هنگا می که چشمانم را می بندم ! انجا - در خیل سرخو شان - شلنگ انداز ، پا یکو با ن ، سروش ". شی " یم ، " اب " م ،. " " یم ، در اوج ". بینایى" یم . فرزین عدنانی ... ادامه ...

یک خوابنامه ....

اشتباه نیمه شب، خوابِ راه می بينم خواب یک پرتگاه می بينم خواب یک تازیانه روی سرم خواب زخمی سیاه می بينم خواب مُهری درشت روی تنم روی مُهرش نگاه می بينم در پس این نگاه و برگ و یراق چشم یک پادشاه می بينم خواب رفتن به ناکجایی دور خواب رفتن به چاه می بينم پادشاه بزرگ مرده و من مُلک را بی پناه می بينم جای لبخند و بوسه روی لبش خوف و خشمی تباه می بينم بر سرشاه کهنه دستاری شکل یک شبکلاه می بينم روی این شبکلاه، پنجه ی ماه گرد آن، خون ماه می بينم خوابهایم شبیه زندانی است که در آن بی گناه می بينم بس که از پشت میله می نگرم همه را راه راه می بينم ** خوابهایی است درهم و مغشوش آنچه من گاه گاه می بينم خواب یک سنگ و اسب عصاری خواب یک سفره کاه می بينم... جای صحرای آب و خواب اندوه و آه می بينم آه.... این خواب اسب همسایه است من فقط اشتباه می بينم! ... ادامه ...

هواپیما

من چقدررررر خواب هواپیما می بينم یا می بينم رد می شه یه هو منفجر می شه یا می بينم دارم می رم که سوار شم و معلوم نیست به کدوم مقصد یا مثل ب که وسط پرواز سر از جاده در میاره؛ توقف می کنه و می گه کمی بعد دوباره تیک آف می کنه. روی کدوم باند؟ نمی فهمم. ... ادامه ...

عزلت

به کنج عزلت امشب ،نگاری خسته می بينم سبوی می ش ته باز،غباری بسته می بينم از این ساقی و زلف شب،خیال آسمان و ماه درون برکه ی فریاد ، فگاری خسته می بينم دمی بنشین کنار من که حیرانم از این شیدا دمادم در خیال خود ، گذاری بسته می بينم هوا سرد است و جان من ! نشسته آ فردا به صبح بی نشان یار ، عذاری بسته می بينم کجا شد ساغر و ساقی ؟ به جام ارغوان ناب درون باده ی سرخی ، ی خسته می بينم عطش را درلب دلدار توان دیدن به هر لبخند اگر خندیدی و از دل ! خ بسته می بينم مرا پیمانه پیمانه ! به مستی میزند این اشک به چشم بی کران خود، تباری خسته می بينم. / سجادنعلبندی@۲۹شهریور۹۵ ... ادامه ...

غزلی از سعدی

دلم تا عشقباز آمد در او جز غم نمی بينم دلی (دل) بی غم کجا جویم که در عالم نمی بينم دمی با همدمی م ز جانم بر نمی آید دمم با جان برآید (برآمد) چون که یک همدم نمی بينم مرا رازیست اندر دل به خون دیده پرورده ولیکن با که گویم راز چون محرم نمی بينم مدارا (قناعت) می کنم با درد چون درمان نمی یابم تحمل می کنم با زخم چون مرهم نمی بينم خوشا و ما آن دل که هست از عشق بیگانه که من تا آشنا گشتم دل م نمی بينم نم چشم آبروی من ببرد از بس که می گریم چرا گریم کز آن حاصل برون از نم نمی بينم کنون دم درکش ای سعدی که کار از دست بیرون شد به امید دمی با دوست وان دم هم نمی بينم ... ادامه ...

سه و سی و سه دقیقه شب

سیگار را روشن می کنم ا ز پنجره خانه سیاه زل زده ام به تاریکی. شهر را می بينم. آدم ها را می بينم. اندوهِ خیابان هایی که تنها رهگذرشان باد است را می بينم. مرد خمیده ی که کیسه بزرگی بر دوش دارد را می بينم،نگاه می کنم به تک چراغ هایی که هنوز روشن اند،زل میزنم به تک تکشان،بی هیچ امیدی.دخترک را می بينم اما انگار او زودتر من را دیده است برایم کمی دلفریبی می کند موهایش را باز می کند کمی می چرخد و بالشتش را محکم بغل می کند.سرم را بر می گردانم آ ین پک سیگار را میزنم و از پنجره بیرون می اندازم و در تاریکی شب قرمزی آتشش را تا زمین نگاه می کنم ، نگاه می کنم،نگاه می کنم،نگاه. ... ... ادامه ...

یک روز نه چندان دور

می بينم آن روز را باور کن می بينم. برایم به روشنی روز است. روزی که من در یک اتاق بزرگ و نورگیر مشغول شانه موهایم هستم. حریر لطیف قرمز به تن دارم. نور آفتاب موهایم را گرم می کند. و تو آن پایین روی چمن ها ، زیر نور قدم می زنی. هر گلی که می پسندی می چینی. من از آن بالا ، از پنجره ی بزرگ اتاق تو را نگاه می کنم. لبخند به لب داری. انگار داری طبیعت را تحسین می کنی. متوجه من نمی شوی. مثل همیشه آرام و مطمئن هستی. آرام و زیبا. مثل یک رودخانه ی زلال. داری آن گل ها را برای من می چینی. و من چه سبکم... هیچ مانعی برای دوست داشتنت نمی بينم. بی تردید دوستت دارم. بی تردید به تو تکیه می کنم. به تو که فقط تویی. همین یک نفر. نه یک تعداد. به تو که مثل کوه محکمی. به تو که شانه به شانه ام راه می روی. رو به رویم نمی ایستی. مرا می فهمی. و تلاشم را ارج می نهی. به تو که برایت قابل قیاس با ی نیستم. همینم و همین را دوست می داری. از پله ها بالا می آیی. در را به روی بوستان لبخندت باز می کنی. با آن چشم های بهاری به من نگاه می کنی. گل ها را به دستم می دهی و پیشانی ام را می بوسی... و من بی تردید دوستت دارم... می بينم آن روز را.... باور کن می بينم... ... ادامه ...

شعری از شهریار درباره حضرت مهدی

به بارگاه نگاهت بهار میِ بينم بهار را بدرت جان نثار می بينم به بال عشق تو بتوان بر اوج ها پر زد فـلـک بـه نـام تـو انـدر مـدار می بينم نوای نای دل کعبه جز ولای تو نیست ط ـواف کـوی تو را افـتـخار می بـیـنـم جـمـال کعبه ز خـال ... ... ادامه ...

حرف های خورده/ شلعر و ترانه سرا نگار منوچهری

حرف ها در گلویم ورم کرده اند حرف ها را یک جا خورده ام بی آنکه در انتظار شنیدنت زخم تحقیر بزنی بر منو حرفم حرفی که نگفته خواهد ماند حرفی که یک روز خفه ام می کند حرف همان حرفی که از دانتش می ترسی و من ترس را در نگاه و کلمات سردت می بينم می بينم حرف هایم را یک جا در گلو قروت می دهم ... ادامه ...

کافه متن

چند سالی هست یه کابوس تکراری می بينم. توی دالان تو در تو تصویری می بينم و فرار می کنم بعد از هوش میرم دیگه چیزی یادم نمیاد. از خواب که بیدار میشم خودمو می بينم که پشت شمشادها قایم شدم! گفته بودم یه روز از لای شمشادها میام توی دنیای تو توی صدات غرق میشم و دیگه میخام دنیا ص نداشته باشه اما باز فرار می کنم انگار هر شب یه تصویر از من بوجود میاد که من رو دنبال می کنه تا اینکه از هوش برم خیلی وقته با صدای پچ پچ تو از خواب بلند میشم و با یه صدای سوت بیهوش میشم می ترسم تمام این اتفاق های هر روزه واقعی باشه و من فکر می کنم که خیالیه! حسین خامی ... ادامه ...

آینه^-^

چه ی می گوید آینه ظاهر بین است من در این آینه ها می نگرم مرگ تدریجی خود می بينم آتشی در دل خود می بينم آتشی داغ که از شعله ی آن همه ی روح و تنم می سوزد من در این آینه ها می بينم تشنه ی آبم و یاران عوضش شاخه های من تنها شکنند آینه با من از این بی رحمی سخنی می گوید بی گمان می خندم مگر امکانش هست ؟دوستان خنجری بر من بزنند؟! گفته ی آینه ها چون دروغی محض است گفته ای بی معناست. بعد از این خنده تلخ گریه در دل پیداست نفسم می گیرد بغض پر درد و غمم راه گلو می بندد آینه از ته دل بر غم من می خندد خنده اش پر معناست بغض همدر از چهره ی تارش پیداست خنده با این معناست که ش ت من از این اشک دو چشمم پیداست فریدون مشیری ... ادامه ...

روزای بد

سلام این روزا کارام زیاد خوب پیش نمیرن..... به شدت بی انگیزه شدم...... دیگه با ی رفت و آمد نمی کنم........ گوشه گیر شدم...... دلم نمی خواست بعضی چیزا رو ببينم.... الان به گذشته فک می کنم می بينم 3 ساله دچار یه نوع بد بیاری می کنم که هر روز میرم و میام میگم شاید این آ ین روز این کابوس باشه ولی می بينم این جوری نیست...... روز به روز بد تر میشه....نمی دونم چه اشتباهی که این تاوانشه! ولی تو این روزا خیلیا رو شناختم....اگه این بدبیاریا تموم بشن به همه ثابت می کنم که کیم.... مطمئن باش..... ... ادامه ...

بی تو ((رها پاییزی))

ز دستم بر نمی خیزد که یک دم بی تو بنشینم بجز رویت نمی خواهم که روی هیچ بينم من اول روز دانستم که با شیرین درافتادم که چون فرهاد باید شست دست از جان شیرینم تو را من دوست می دارم خلاف هر که در عالم اگر طعنه است در عقلم اگر رخنه است در دینم و گر شمشیر برگیری سپر پیشت بیندازم که بی شمشیر خود کشتی به ساعدهای سیمینم برآی ای صبح مشتاقان اگر نزدیک روز آمد که بگرفت این شب یلدا ملال از ماه و پروینم ز اول هستی آوردم قفای نیستی خوردم کنون امید بخشایش همی دارم که مسکینم دلی چون شمع می باید که بر جانم ببخشاید که جز وی نمی بينم که می سوزد به بالینم تو همچون گل ز خندیدن لبت با هم نمی آید روا داری که من بلبل چو بوتیمار بنشینم رقیب انگشت می خاید که سعدی چشم بر هم نه مترس ای باغبان از گل که می بينم نمی چینم ... ادامه ...

هوای مستی

گر شود روی مهت در شب معجر بينم ور ز دُرج ات فقط آن لعل لبت برچینم گر چو مطرب بزنم تار، به تار مویت ور بپوشد دمی خلوتگه ما گیسویت گر شوم جای در آن آینه ی چشمانت ور چو نیلوفری آغوش شود دستانت گر زبانت بتراود عسلش در کامم ور بجویم تن سیمین تو را هر شامم دگر از جام و سبو نیست هوایی در سر دلبرا زانکه تویی چون می صافی در بر رضا .................................................... دُرج: به صندوقچه یا جعبه ی جواهرات گفته می شود. ... ادامه ...

نامه ی تشکر

خدایا این روز ها انگار دارم بزرگتر میشوم چون تو را بزرگتر از گذشته می بينم هنگامی که به گذشته نگاه می کنم تو را در تک تک ثانیه ها می بينم که همواره مرا یاری کردی و هنگامی که به آینده مبهم خود می شم باز با یاد تو دلم آرام می گیرد مگر میشود خ به مهربانی و بزرگی تو بنده ی ناچیزش را در دام حوادث تنها رها کند؟! خدایا به من دی عطا کن تا حکمتت را با جان و عقل بپذیرم ـ به خاطر همه ی نعمات و مهربانی هایت سپاسگزارم ای مهربانترین مهربانان ـ ـ ـ ... ادامه ...

نه از تو، نه از من

«روزی»، شیخ ابوالحسن قانی می خواند. «آوازی» شنید که، «ای ابوالحسن»، «خواهی» که آنچه از «تو می دانم»، با «خلق بگویم» تا «سنگسارت کنند؟» «شیخ»،گفت؛ «بار خدایا»! «خواهی» آنچه را که، از «رحمت» تو می دانم، و از «بخشایش» تو می بينم، با «خلق بگویم»، تا دیگر «هیچ سجده ات نکند»؟ آواز آمد؛ نه از تو ، نه از من «تذکرة الاولیاء نیشابوری» ... ادامه ...

پاییز هم حالا رسیده

نازنینم بی رُخت پاییز هم حالا رسیده سخت می بينم به گوشت حال این رسوا رسیده در نبودت برگ برگِ این درختان ریخت بی شک ل هم مرگ این سرگشته یِ تنها رسیده هر که را می بينم این جا یار دارد وای بر من بی وفاجان،خون دل بر این دلِ شیدا رسیده بی تو این فصلِ قشنگِ عاشقی ها سخت دلگیر طعنه ها بر،این دلِ مجنون از این لیلا رسیده بی تو باشم با خی با ی من؟وای هرگز می رسد روزی بیایی بر من این آوا رسیده سرگشته ... ادامه ...

و انار هایی که تا سال بعد ... دانه شد ....

به خوابم می آیی ... تو در خوابم نیستی... ولی هستی ... تو را نمی بينم ... ولی می بينم ... و بیداری ام ... پر است از حضور نداشته ات در خواب .... نیستی و هستی ... مثل همیشه .... همیشه ی همیشه .... مثل این دنیای مجاز .... یک نیستی که هست ..... و اصلا نمی فهمم چرا دقیقا وقتهایی که خیال می کنم تمام شدی و آ ین زهر های دوست داشتن است که دارد از تنم خارج می شود .... یکهو و بی هوا قد علم می کنی .... و همه کائنات دوباره تو را نشان می دهند ..... شده ام مثل بیماری که هر بار به امید سلامتی دارو مصرف می کند ... و دیگر دارد نا امید می شود از شفا ....... ... ادامه ...

پاییز رسیده

نازنینم بی رُخت پاییز هم حالا رسیده سخت می بينم به گوشت حال این رسوا رسیده در نبودت برگ برگ این درختان ریخت بی شک ل هم مرگ این سرگشته یِ تنها رسیده هر که را می بينم این جا یار دارد وای بر من بی وفاجان،خون دل بر این دلِ شیدا رسیده بی تو این فصلِ قشنگِ عاشقی ها سخت دلگیر طعنه ها بر،این دلِ مجنون از این لیلا رسیده بی تو باشم با خی با ی من؟وای هرگز می رسد روزی بیایی بر من این آوا رسیده سرگشته ... ادامه ...

یادم در یادت

چطور،بخاطرت می آیم؟ دلداده ی پریشان احوالی که قادر نیست نگاهت را جواب بدهد؟! خج زده ی بی قراری که...در "دلش" تو را می خواند؟! حواس پرت و دیوانه ای که هرگز بی ت ات را ندیده است؟ چطور،بخاطرت می آیم؟ چه چیزی در فرسایش روزهای گذشته،در دلت تداعی می کنم... در هر ق که "تو" را می بينم و انگار که نمی بينم؟! .... مرا چگونه،خطاب می کنی... تا...باز هم،بتوانی،دلتنگم شوی؟! .... گوش دلم را تیز می کنم؛ برای شنیدن ص که... شاید،بگوید: می توانی،نروی؟! "دلنگارم" +بهمن،برای من گذشتن دوباره و دوباره و دوباره از کنار توست..ولی ای کاش؛نمی گذشتم! ... ادامه ...

امروز چه خبر؟

در جلسه ارزی یکی از نمایشهای رادیو توجهم جلب می شود به خ ری که با آن می نویسم: made in india.می بينم خیلی باید کار کنیم تا در همه زمینه ها بتوانیم به ی رشدی شتاب دار دست پیدا کنیم وگرنه هشت مان گرو نه است چون دیگران صبر نخواهند کرد که به آنها برسیم.بعد می بينم دوستی که همواره در جلسات بیشتر از همه شتاب داشته همراه با غیرواقع بینی و نگاههای غیر حرفه ای تا رادیو صد در صد بی مشکل باشد(فرض خوش بینانه در باره ان قلت هایش همین است ) به جلسه نیامده . یعنی من در جلسه ای که معاون صدا که اورا " "می خوانم حرفهایم را نپذیرد حاضر نمی شوم. دیدم خیلی راه داریم تا made in ما ایرانی شود. ماهنوز در دوران پیش بچگی مانده ایم.در عین حال می بينم یکی از بچه های نمایش ناخودآگاه می رود توی حس های مرحوم رضاپور و صدایش شبیه او می شود. می گویم پس می شود امیدوار بود.البته گاهی به هم می ریزم کمی که هنوز باید برای بعضی دوستان توضیح بدهم که :آقا ! وارد عنصر روایت در یک کار نمایشی یعنی برش تاریخی یا چونه نمایش را درست انتخاب نکرده ایم.و این وهن کار است! در عین حال زود به خودم می آیم و سندی وجودم را فرا می گیرد چون می بينم تهیه کننده راه افتاده هما ... ادامه ...

بعد عمری کاری پسر می بینمت

بعد عمری کاری پسر می بينمت همچو عمری در گذر می بينمت چون تر ا با غیر بينم؟من که رشک می برم گر با پدر می بينمت هست شوق دیدنم هر لحظه بیش گر چه هر دم بیشتر می بينمت حسرت یکبار تا دیدن بجاست گر چه صد بار دگر می بينمت بسکه شوق دیدنت دارم یکی است گر نمی بينم وگر می بينمت خوشتر از سرو و سمن می یابمت بهتر از شمس و قمر می بينمت روزت آنجا گر نمی بينم رفیق شب در آن کو تا سحر می بينمت رفیق اصفهانی ... ادامه ...

من که باور ندارم اون همه خاطره مُرد...

ای که بی تو خودمو، تک و تنها می بينم هر جا که پا می ذارم؛ تو رو اون جا می بينم! یادمه چشمای تو پر درد و غصه بود؛ قصه ی غربت تو قد صدتا قصه بود! یاد تو هر جا که هستم با منه داره عمر منو آتیش میزنه تو برام خورشید بودی توی این دنیای سرد گونه های خیسمو دستای تو پاک می کرد حالا اون دستا کجاست؟ اون دوتا دستای خوب چرا بی صدا شده لب قصه های خوب! من که باور ندارم اون همه خاطره مُرد عاشق آسمونا پشت یک پنجره مُرد... آسمون سنگی شده خدا انگار خو ده! انگار از اون بالاها گریه هامو ندیده! یاد تو هر جا که هستم با منه داره عمر منو آتیش میزنه... ... ادامه ...

من از عشق لبریزم

هوا سرد است من از عشق لبریزم چنان گرمم چنان با یاد تو در خویش سرگرمم که رفت روزها و لحظه ها از خاطرم رفته است هوا سرد است اما من به شور و شوق دلگرمم چه فرقی می کندَ فصل بهاران یا زمستان است؟ تو را هر شب درون خواب می بينم.. تمام دسته های نرگس دی ماه را در راه می چینم و وقتی از میان کوچه می آیی و وقتی قامتت را در زلال اشک می بينم به خود آرام می گویم: دوباره خواب می بينم! دوباره وعده ی دیدارمان در خواب شب باشد بیا.. من دسته های نرگس دی ماه را در راه می چینم. لیلا مؤمن پور ... ادامه ...

آسمانِ بی تو

در میان سکوت نام آشنای شب یاد خاطرات پر مهر تو هوای دلم را تازه می کند و قصر کوچک دلم منتظر دستان توست تا کنار نهر زندگی شانه های خسته ی مرا نوازش کند و با یاد تو کبوتران عاشق راه زندگی را به هم نشان می دهند حتی ماهی ها در میان اشک و نیاز خویش جام لب تو را می نوشند و من آن طور که پرواز پرندگان را در آسمان می بينم با بال مژگانت به آغوش تو پرواز می کنم و چشمان سیاهت خیال مرا به رؤیای تو پیوند می زند تا عاشقانه شیدای تو باشم و در دل شب از نگاه ماه می خوانم که اگر تو نباشی آسمان فردایم، هیچ وقت آبی نیست ... ادامه ...

اهنگ اول تصمیمتو عوض کن فراز تاجیک

میخوام خاطره انگیز ترین آهنگ های زندگیمو پست کنم از همون اهنگ هایی که هرجا بشنوم میخکوب میشم گوشش میدم حالا یا اشک میشینه تو چشمم یا لبخند رو لبم یا هردوش باهم بستگی به اهنگش داره تصمیمتو عوض کن بیا کنار من بمون حالا که می تونی بدی آرامش و به هردومون تردید داری ولی من به آ ش خوش بينم حس می کنم عاشقمی آینده رو می بينم می خوام بمونی پیش منه دیونه وای دلم عاشقونه بات می مونه آه چشات چه آتیشی می سوزونه وای می خوام بمونی پیش منه دیونه وای دلم عاشقونه بات می مونه آه چشات چه آتیشی می سوزونه وای دست منو محکم بگیر آرامش من وقتیه که حس کنم کنارمی این آ خوشبختیه دنیای من عوض شده دستات تسکینه برام حالا که تو کنارمی دیگه چی از خدا می خوام می خوام بمونی پیش منه دیونه وای دلم عاشقونه بات می مونه آه چشات چه آتیشی می سوزونه وای می خوام بمونی پیش منه دیونه وای دلم عاشقونه بات می مونه آه چشات چه آتیشی می سوزونه وای تصمیمتو عوض کن بیا کنار من بمون حالا که می تونی بدی آرامش و به هردومون تردید داری ولی من به آ ش خوش بينم حس می کنم عاشقمی آینده رو می بينم می خوام بمونی پیش منه دیونه وای دلم عاشقونه بات می مونه آه چشات چ ... ادامه ...

آن مان نوارا....

همسرش نان می د ... به چهره همسرش که نگاه می کنم ... مثل ی می ماند که در یک تعصب کور دفن شده است!... نان را که روی تخته نانوایی می گذارد ....نانی خمیر ورنیامده است.... تو که نان می ی ... انقدر نان سنگکی روی تخته نانوایی می اندازی .... شیک است! که بیشتر در قطر و یکدستگی و خوشرنگی رنگهایی از شیری تا قهوه ای شیری .... شبیه زیرانداز پلاستیکی است!... می گوید:" حرف نزن می دانم این دو سال چه کشیده ای ؟" ... و من تو را می بينم دیگر نان دستت نیست ... حس می کنم لابد تو چیزی گفته ای که او از درد من می داند.... می خواهم به خودش چیزی بگویم ... هنوز حرفی نزده .... دوباره می گوید :" می دونم تو این دو سال چی کشیدی؟ می دونم." .... و جوری تاکید می کند که انگار قرار است وجودش در این تحمل دو ساله با من بوده است و له شدن زیر بار این تحمل را با همه وجود حس کرده است. از خواب می پرم .... با خودم می گویم :" سال هاست نه تو را می بينم نه به تو حتی لحظه ای فکر می کنم ....خنده دار است که خوابت را دیده ام ." اما تو می گویی:" بارون میاد." من پشت سرم را نگاه می کنم ... توی خیابون بیرون از کافه که به بوفه اش تکیه داده ایم و قهوه مان را سر می کشیم .... چاله های کوچک فرونشسته در آسف ...ا ... ادامه ...

رماندن

شیاطین را می بينم. مخصوصا توی دوجای اتاقم، روی در چوبی، لابلای انحنای خطوط روی چوب و روی پتویی که بخاطر زمستان به در تراس بسته ام، آنی که روی پتو است لاغر و قد بلند است و گوشهای دراز دارد، صورتش عین مثلثی است که قاعده اش بالاست و رأسش چانه ی است، یک گردن دارد عینهو لوله ی دستمال تو ، فقط دراز تر. چشم هایش را نمی بينم. آن یکی که روی طرح چوب در است فقط صورتش پیداست. پف کرده است و چشم های عصبانی و دماغ گنده اش بدجوری توی ذوق میزند. این دوتا مایه ی هدایت من هستند. همیشه وقتی میبينمشان میفهمم قضیه از چه قرار است و حساب کار دستم می آید. می دانم که مایه ی هدایت همیشه تا بحال چیزهای خوب بوده اند. اما این دفعه خب استثناست. می شود. ... ادامه ...

فرآیند نمایش اطلاعات مرتبط با عنوان بینم به وسیله ربات های خبری از بین منابع فارسی دریافت میگردد و نمایش داده میشوند.