داستان های آموزنده صالح حسینیان

عبارت داستان های آموزنده صالح حسینیان از بین صدها هزار مطلب، خبر و مقاله فارسی جستجو شده است و نتیجه آن نمایش داده شده است و مسئولیت آن بر عهده منبع اصلی مطلب داستان های آموزنده صالح حسینیان میباشد.



نشست 169- سید صالح حسینیان

*شماره نشست: 169 *شهرستان: قزوین * کتابخانه: عارف * ماه برگزاری: مهر یک-*کتاب: حیله شاگردان * نویسنده: پرویز امینی * معرفی کننده: سید صالح حسینیان * ناشر: * سال نشر: 1394 *موضوع: ادبیات متن معرفی ....... کتاب مصور حاضر اقتباس از داستان های آموزنده مثنوی مولوی برای گروه سنی «ب» و «ج» است. در بخشی از این داستان می خوانیم: حکایت می شود در دیاری، معلمی سخت گیر و خشن به بچه ها درس می داد. از قرار معلوم، فاصله خانه معلم تا کلاس درس به اندازه یک وجب دست بود؛ بنابراین او همیشه در کلاس درس حاضر بود. بچه ها که از این مسئله ناراحت بودند و دوست داشتند زمانی را به بازی بگذرانند، تصمیم گرفتند نیرنگی بزنند. هدف نگارنده در این مجموعه آشنایی ک ن با شخصیت و آثار ارزشمند این شاعر بزرگ ایرانی و همچنین آشنایی با داستان های آموزنده از مثنوی معنوی است ... ادامه ...

داستان مسیر سخت پولدار شدن . داستان کوتاه آموزنده مسیر سخت پولدار شدن

داستان کوتاه آموزنده مسیر سخت پولدار شدن مرد میلیاردر قبل از سخنرانیش خطاب به حضار گفت: از میون شما خانوم ها و آقایون، ی هست که دوست داشته باشه جای من باشه، یه آدم پولدار و موفق؟ همه دست بلند د! مرد میلیاردر لبخندی زد و حرفاشو شروع کرد: با سه تا از رفیق های دوره تحصیل، یه شرکت پشتیبانی راه انداختیم و افتادیم توی کار. اما هنوز یه سال نشده، طعم ورش تگی پنجاه میلیونی رو چشیدیم! ... ادامه ...

داستان زیبا و آموزنده آرزوی دانه

داستان زیبا و آموزنده آرزوی دانه دانه کوچک بود و ی او را نمی دید. سال های سال گذشته بود و او هنوز همان دانه کوچک بود. دانه دلش می خواست به چشم بیاید، اما نمی دانست چگونه. گاهی سوار باد می شد و از جلوی چشمها می گذشت. گاهی خودش را روی زمینه روشن برگها می انداخت و گاهی فریاد می زد و می گفت: “من هستم، من اینجا هستم، تماشایم کنید .” اما هیچ جز پرنده ها یی که قصد خوردنش را داشتند یا ه هایی که به چشم آذوقه زمستان به او نگاه می د، به او توجهی نمی کرد. دانه خسته بود از این زندگی؛ از این همه گم بودن و کوچکی خسته بود. یک روز رو به خدا کرد و گفت: “نه، این رسمش نیست. من به چشم هیچ نمی آیم. کاشکی کمی بزرگتر، کمی بزرگتر مرا می آفریدی.” خدا گفت: برای دیدن ادامه مطلب اینجا را کلیک کنید داستان زیبا و آموزنده آرزوی دانه ، داستان آموزنده آرزوی دانه ، داستان زیبا آرزوی دانه ... ادامه ...

دو چیز صالح و دو چیز فاسد از نظر طب ی 95/8/9

دو چیز صالح و دو چیز فاسد از نظر طب ی صادق ع: دو چیز صالح است که وارد بدن نمی شود،مگر اینکه هر فاسدی را صالح میکند. و دو چیز فاسدی است که وارد بدن نمی شود، مگر هر چه صالح است فاسد می کند.آن دو صالح:انار و آب جوشانده ولرم شده. و آن دو فاسد:پنیرو القدیدالغاب(گوشت فریزشده، سوسیس،کالباس،پیتزا) کافی جلد 6 ... ادامه ...

داستان آموزنده خشم

... ادامه ...

داستان آموزنده خشم.......anger instructive story

... ادامه ...

داستان آموزنده تاجر و باغ زیبا

داستان آموزنده تاجر و باغ زیبا مردی تاجر در حیاط قصرش انواع مختلف درختان و گیاهان و گلها را کاشته و باغ بسیار زیبایی را به وجود آورده بود. هر روز بزرگترین سرگرمی و تفریح او گردش در باغ و لذت بردن از گل و گیاهان آن بود. تا این که یک روز به سفر رفت. در بازگشت، در اولین فرصت به دیدن باغش رفت. اما با دیدن آنجا، سر جایش خشکش زد… تمام درختان و گیاهان در حال خشک شدن بودند ، رو به درخت صنوبر که پیش از این بسیار سر سبز بود، کرد و از او پرسید که چه اتفاقی افتاده است؟ درخت به او پاسخ داد: من به درخت سیب نگاه می و باخودم گفتم که من هرگز نمی توانم مثل او چنین میوه هایی زیبایی بار بیاورم و با این فکر چنان احساس نارحتی که شروع به خشک شدن … ... ادامه ...

گل شبنم کل نیامد.......ذوبیتی های صالح سید یوسفی...

گل شب نم گل نیامد ...................برای بوسه وبازی نیامد چرا رحمی نکرد بر صالح زار...................به جان دادن شدم راضی نیامد صالح نگاه دو چشم ناز دیدم...................نگوکه نرگس شیراز ذیدم لبت غنچه قدت رعنا ودلجو.....................نگاز مهوشم طناز دیدم صالح بلند بالا و کرمانیم نیامد......................به لب جونم رسید جونم نیامد میرم زار میزنم از بیوفایی.....................خدایا جان وایمانم نیامد صالح بیا عاشق شدم عاشق به روی..........دل سر گشته ام در تار مویت چه میدانی تو حال عاشق زار..............شویم پروانه وایم به کویت صالح تو ی راهت گلم صد دل گذاشتم...........کنار هردلی یک بوسه کاشتم قدم اهسته بردار یار صالح................. گل بوسه زیر پاهات گذاشتم صالح شاعر صالح سید یوسفی از شیراز...دوستان ادرس وبلاگ پاک نکنید ... ادامه ...

داستان آموزنده یاد گرفتن از اشتباهات........................learn from mistakes story

... ادامه ...

داستان آموزنده یاد گرفتن از اشتباهات........................learn from mistakes story

... ادامه ...

پا یا کفش؟!!

داستان آموزنده:پا یا کفش ؟! چه روز قشنگی ! مرد به خود آمد ، نگاهی به جوان انداخت و از تعجب دهانش باز ماند! جوان خوش سیما و خنده بر لب ، پا نداشت . پا یا کفش ؟! کفش هایش انگشت نما شده بود و جیبش خالی! یک روز دل انگیز بهاری از کنار مغازه ای می گذشت ؛ مأیوسانه به کفشها نگاه می کرد و غصه ی نداشتن بر همه ی وجودش چنگ انداخته بود . ناگاه! جوانی کنارش ایستاد ، سلام کرد و با خنده گفت :... چه روز قشنگی ! مرد به خود آمد ، نگاهی به جوان انداخت و از تعجب دهانش باز ماند! جوان خوش سیما و خنده بر لب ، پا نداشت . پاهایش از زانو قطع بود! مرد هاج و واج ، پاسخ سلامش را داد ؛ سر شرمندگی پایین آورد و عرق کرده ، دور شد . لحظاتی بعد ، عقل گریبانش را گرفته بود و بر او نهیب می زد که : غصه می خوردی که کفش نداری و از زندگی دلگیر بودی ؛ دیدی آن جوانمرد را که پا نداشت ؛ اما خوشخال بود از زندگی خوشنود ! به خانه که رسید از رضایت لبریز بود... ... ادامه ...

داستان کوتاه سبدی پر از گردو و ارزش سبد

داستان کوتاه سبدی بزرگ پر از گردو و ارزش سبد حکایت میکنند که روزی مردی ثروتمند سبدی بزرگ را پر از گردو کرد، آن را پشت اسب گذاشت و وارد بازار د ده شد، سپس سبد را روی زمین گذاشت و به مردم گفت این سبد گردو را هدیه میدهم به مردم این د ده، فقط در صف بایستید و هرکدام یک گردو بردارید. به اندازه تعداد اهالی، گردو در این سبد است و به همه می رسد. مرد ثروتمند این را گفت و رفت. مردم د ده پشت سر هم صف ایستادند و یکی یکی از داخل سبد گردو برداشتند. پسربچه باهوشی هم در صف ایستاد. اما وقتی نوبتش رسید در کنار سبد ایستاد و نوبتش را به نفر بعدی داد. به این ترتیب هر ی یک گردو برمی داشت و پی کار خود می رفت. مردی که خیلی احساس زرنگی می کرد با خود گفت: “نوبت من که رسید دو تا گردو برمی دارم و فرار می کنم. در نتیجه به این پسر باهوش چیزی نمی رسد.” او چنین کرد و دو گردو برداشت و در لابه لای جمعیت گم شد. سرانجام وقتی همه گردوهایشان را گرفتند و رفتند، پسرک با لبخند سبد را از روی زمین برداشت و بر دوش خود گذاشت و گفت: “من از همان اول گردو نمی خواستم این سبد ارزشی بسیار بیشتر از همه گردوها دارد.” این را گفت و با خوشحالی راهی منزل خود شد. ... ادامه ...

کتاب داستان عاشورا در کتابخانه عمومی عارف قزوینی معرفی و بررسی شد

تاب " داستان عاشورا" اثر: محمد سعید بهمن پور در جمع دانش آموزان مدرسه رشادت و با استقبال گسترده آن ها توسط ناهید حبیبی مسئول کتابخانه معرفی و بررسی شد. به گزارش روابط عمومی اداره کل کتابخانه های عمومی استان قزوین، در این جلسه کتاب های مفید ویژه نوجوانان برای مخاطبان معرفی گردید. کتاب داستان عاشورا که روایتی مصور از داستان کربلاست که اگرچه به زبانی ساده بیان شده، اما با استناد به منابع تاریخی نگاشته شده است، نویسنده در این کتاب می کوشد تا حماسه جاوید کربلا را در ذهن و جان ک ن و نوجوانان به صورتی فراموش نشدنی ترسیم کند. دیگر کتاب معرفی شده در این جلسه کتاب 500 نکته درباره مطالعه اثر : فیل ریس بود که این مجموعه حدود پانصد نکته ساده را در 51 سر فصل به خواننده ارائه می دهد و مطالعه آن برای همگان مفید خواهد بود، در این کتاب با تکیه بر نکاتی چون نگارش مقالات، ارائه سمینارها، شرکت در امتحانات، تقویت حافظه، حل مسائل، تکمیل مهارت ها و موفقیت در مصاحبه ها شما را در گذر از دوران تحصیل یاری می دهد. کتاب" لقمان حکیم" نیز توسط "آرمان کرمی" معرفی شد که این کتاب ضمن معرفی اجمالی شخصیت لقمان نصایح ایشان را به زبا ... ادامه ...

داستان آموزنده هدف زندگی

... ادامه ...

نشست 169 - حسام غیاثوند

*شماره نشست: 169 *شهرستان: قزوین * کتابخانه: عارف * ماه برگزاری: مهر دو-*کتاب: آینه * نویسنده: پرویز امینی * معرفی کننده: حسام غیاثوند * ناشر: پرویز * سال نشر: 13 94 *موضوع: ادبیات متن معرفی ....... کتاب مصور حاضر اقتباس از داستان های آموزنده مثنوی مولوی برای گروه سنی «ب» و «ج» است. در بخشی از این داستان می خوانیم: بازار کنعان شلوغ بود. در میان مردم مردی بلندقامت در بازار به دنبال چیزی می گشت. مرد به هر دکانی که می رفت، ناامید ازآنجا بیرون می آمد. سرانجام مرد به دکانی رسید که پر از صندلی و میز و شمعدان و خیلی چیزهای دیگر بود. هدف نگارنده در این مجموعه آشنایی ک ن با شخصیت و آثار ارزشمند این شاعر بزرگ ایرانی و همچنین آشنایی با داستان های آموزنده از مثنوی معنوی است. ... ادامه ...

داستان آموزنده لیوان را زمین بگذار

داستان آموزنده و زیبای لیوان را زمین بگذار ی درشروع کلاس درس، لیوانی پراز آب به دست گرفت. آن را بالا گرفت که همه ببینند. بعد از شاگردان پرسید: به نظر شما وزن این لیوان چقدر است؟ شاگردان جواب دادند: 50 گرم ، 100 گرم ، 150 گرم گفت: من هم بدون وزن ، نمی دانم دقیقا“ وزنش چقدراست. اما سوال من این است: اگر من این لیوان آب را چند دقیقه همین طور نگه دارم، چه اتفاقی خواهد افتاد؟ شاگردان گفتند: هیچ اتفاقی نمی افتد. پرسید: خوب، اگر یک ساعت همین طور نگه دارم، چه اتفاقی می افتد؟ یکی از شاگردان گفت: دست تان کم کم درد میگیرد. حق با توست… حالا اگر یک روز تمام آن را نگه دارم چه؟ شاگرد دیگری گفت: دست تان بی حس می شود. عضلات به شدت تحت فشار قرار میگیرند و فلج می شوند. و مطمئنا“ کارتان به بیمارستان خواهد کشید و همه شاگردان خندیدند. برای دیدن ادامه مطلب اینجا را کلیک کنید لیوان را زمین بگذار ، داستان لیوان را زمین بگذار ، داستانک لیوان را زمین بگذار ، داستان کوتاه لیوان را زمین بگذا ، داستان جذاب لیوان را زمین بگذار ، داستان مفید لیوان را زمین بگذار ... ادامه ...

داستان آموزنده هدف زندگی.......the purpose of life is instructive story

... ادامه ...

داستان

داستان کوتاه آموزنده و واقعی مردی که در اتاقش را قفل می زد مردی که در اتاقش را قفل می زد می گویند که ایاز غلام سلطان محمد غزنوی ، در آغاز چوپان بود و با گذشت زمان ، در دربار پادشاه صاحب منصب شد. او اتاقی داشت که هر روز صبح به آن سر می زد و وقت وج بر در اتاق قفلی محکم می زد تا این که درباری ها گمان د ایاز گنجی در اتاق پنهان کرده است و موضوع را از سر حسادت به گوش شاه رساندند . پادشاه د... ... ادامه ...

معرفی کتاب ( میهمان شرمسار)

نویسنده: پرویز امینی , تصویرگر: فرهاد جمشیدی موضوع : داستانهای فارسی ناشر : محل نشر : تهران معرفی کوتاه: کتاب مصور حاضر اقتباس از داستان های آموزنده مثنوی مولوی برای گروه سنی «ب» و «ج» است. در بخشی از این داستان می خوانیم: روزی، عده ای از کافران از راه دوری به راه افتادند تا به مسجد برسند و در آنجا میهمان و یارانش شوند. وقتی به رسیدند رو به ایشان د و گفتند: «اگر راست می گویید و خیلی میهمان نواز هستید ما بینوایان را به میهمانی دعوت کنید.» روبه یارانش کرد و از آن ها خواست هرکدام، یکی از کافران را به خانه خود ببرد و از او پذیرایی کند. کافران با یاران همراه شدند. هدف نگارنده در این مجموعه آشنایی ک ن با شخصیت و آثار ارزشمند این شاعر بزرگ ایرانی و همچنین آشنایی با داستان های آموزنده از مثنوی معنوی است بچه های عزیز این کتاب رو میتونید از کتابخانه فردوسی تهیه کنید. ... ادامه ...

داستان

داستان کوتاه آموزنده و واقعی عیادت مرد ناشنوا از همسایه بیمار عیادت مرد ناشنوا از همسایه ناشنوایی خواست به احوالپرسی بیماری برود. با خودش حساب و کتاب کرد که نباید به دیگران درباره ناشنوایی اش چیزی بگوید و برای آن که بیمار هم نفهمد او ص را نمی شنود باید از پیش پرسش های خود را طراحی کند و جواب های بیمار را حدس بزند. پس در ذهنش گفتگویی بین خودش و بیمار را طراحی کرد . با خودش گفت « من ا... ... ادامه ...

جملات آموزنده درباره تعلیم و تربیت

جملات آموزنده درباره تعلیم و تربیت ▪ در طبیعت و اخلاق انسانی هیچ ضعف و انحرافی نیست که با تعلیم مناسب اصلاح نشود. ▪ دلهایی که روی آن کلمه تقوا و محبت نوشته شده به هرجایی که بخواهند پرواز می کنند و کائنات در مقابل آنها سرتعظیم فرود می آورند. ... ادامه ...

داستان آموزنده

بیاموزیم... از شخصی پرسیدند: روزها و ت چگونه می گذرد؟ با ناراحتی جواب داد: چه بگویم! امروز از گرسنگی مجبور شدم کوزه ی سفالی که یادگار سیصد ساله ی اجدادم بود بفروشم و نانی تهیه کنم..! گفت: خداوند روزی ات را سیصد سال پیش کنار گذاشته و تو اینگونه ناشکری می کنی؟ ... ادامه ...

پا یا کفش؟!!

داستان آموزنده:پا یا کفش ؟! چه روز قشنگی ! مرد به خود آمد ، نگاهی به جوان انداخت و از تعجب دهانش باز ماند! جوان خوش سیما و خنده بر لب ، پا نداشت . پا یا کفش ؟! کفش هایش انگشت نما شده بود و جیبش خالی! یک روز دل انگیز بهاری از کنار مغازه ای می گذشت ؛ مأیوسانه به کفشها نگاه می کرد و غصه ی نداشتن بر همه ی وجودش چنگ انداخته بود . ناگاه! جوانی کنارش ایستاد ، سلام کرد و با خنده گفت :... چه روز قشنگی ! مرد به خود آمد ، نگاهی به جوان انداخت و از تعجب دهانش باز ماند! جوان خوش سیما و خنده بر لب ، پا نداشت . پاهایش از زانو قطع بود! مرد هاج و واج ، پاسخ سلامش را داد ؛ سر شرمندگی پایین آورد و عرق کرده ، دور شد . لحظاتی بعد ، عقل گریبانش را گرفته بود و بر او نهیب می زد که : غصه می خوردی که کفش نداری و از زندگی دلگیر بودی ؛ دیدی آن جوانمرد را که پا نداشت ؛ اما خوشخال بود از زندگی خوشنود ! به خانه که رسید از رضایت لبریز بود... ... ادامه ...

معرفی کتاب کلت 45

کلت 45 ، نوشته حسام الدین مطهری ،انتشارات آرما این اثر داستان خانواده ای را در دهه 1350 دنبال می کند که وارد فعالیت های می شوند. این اتفاق روند زندگی آنها را تحت تاثیر خود قرار می دهد. فعالیت های این خانواده به سازمان منافقین (مجاهدین خلق) گره می خورد و حوادث تا سال 1360 ادامه می یابد. «صالح» پسر خانواده فیروزی است و «مینو» دختر این خانواده. پدر و مادر مینو توسط ساواک دستگیر می شوند و این دو هر کدام در خانواده ای رشد پیدا می کنند. صالح در خانواده ای انقل و متدین رشد می کند و در سال های جوانی اش، وارد کمیته انقلاب ی می شود. او در دهه شصت علاوه بر آن که نگران وضعیت انقلاب ی و اقدامات تروریستی منافقین است، نسبت به حضور در جبهه ها هم بی توجه نیست. «مینو»، دختر خانواده فیروزی که در زمان دستگیری پدر و مادرش به همسایه س می شود نیز به دلیل تربیت شدن در خانواده ای با تفکرات چپی، وارد سازمان مجاهدین خلق می شود. در نهایت «کلت 45» داستان مواجهه «صالح» و «مینو» با یکدیگر است. داستان مواجهه ی دو جبهه ی فکری که یکی برای استقرار عد می کوشد و دیگری برای دستی به قدرت از هیچ کشت و کشتاری فروگذار نیست. «کلت 45» داستان خانواد ... ادامه ...

**داستان نمک در ازان **

داستان نمک در ازان (( ما سه تایی رفتیم تخت نمک موته . نمک بیاریم . نیم روز بود که دیدیم هفت هشت تا بچه میمه ایی آمدند و گفتند دارید چکار می کنید ؟ گفتیم نمک جارو می کنیم . یکیشون گفت : اینجا زمین های میمه است . ما نمی گذاریم نمک ببرید . مش میرزا صالح ( پدر رمضانعلی صالح ) گفت شما بنشینید چوب بر داشت یورش برد . چار پنجتایی شون دَر رفتند چوب بلند کرد یکیشون را بزنه. اینم رفت دَر بره چنان با چوب زد که ا ا از زیر شکم رفت اونور در اومد . میرزا از روی پرید اینور . یکی دیگه زد . این بار را دور زد اومد جایی که ایستاده بود . یکی شون گفت شوخی کردیم بخدا . مش میرزا گفت بیخود شوخی کردین . و در رفتند . (( این نمک را که می آوردند پر از خاک بود . نمک ها را با خاک تو آب می ریختند . خاکها ته نشین می شد . اون آب که بسیار بسیار شور بود را بر می داشتند برای نانوایی یا پخت خوراکی . )) .: ... ادامه ...

داستان کوتاه و آموزنده

باورها گویند روزی ی در راهی بسته ای یافت که در آن چیز گرانبهایی بود و دعایی نیز پیوست آن بود. آن شخص بسته را به صاحبش بازگرداند. او را گفتند : چرا این همه مال را از دست دادی؟ گفت: صاحب مال عقیده داشت که این دعا، مال او را حفظ می کند و من مال او هستم، نه دین! اگر آن را پس نمی دادم و عقیده صاحب آن مال خللی می یافت، آن وقت من، باورهای او نیز بودم و این کار دور از انصاف است. ... ادامه ...

ابا صالح دلم سامان ندارد

با صالح دلــــم سامان نـــدارد.... مگر هجر تــو را پایـــان نـــدارد ابا صالـــح بیـــا دردم دوا کــن..... مرا از دیدنـــت حاجــت روا کن ابا صالح مـــرا با روسیــــاهی .... به خود راهم بده با یک نگاهی ابا صالح فقیــــرم من فقیـــرم ..... بده دستی که دامانت بگیـــرم ابا صالح تو خوبی مـن بدم بــد ..... مرا از درگهــــت ردم مکــن رد اباصالح چه خوش زیبنده باشد ..... کـه تو لعل لبت پر خنـده باشد ابا صالح عزیـــــز آل یاسیـــــن ..... بیا درجمع ما یک لحظه بنشین ... ادامه ...

با سلام و درود برای دوستان

خیلی دوست داشتم یک مطلب مفصلی در باره کتابخانه صالح آباد بنویسم ولی چه کنم که مجالی برای نوشتن وجود ندارد در این مدت که در خدمت دوستان صالح آبادی بودم خاطرات خوش زیادی برایم به جای ماند و تجربیات زیادی اندوختم ..... افکار و ایده های بسیاری برای کتابخانه و شهر صالح آباد داشتم ولی امکانات سخت افزاری و فضای مناسب برای اجرا فراهم نشد امیدوارم دوستان جدید ما در کتابخانه با کار مضاعف پاسخگوی نیازهای مراجعان و اهالی فرهنگ دوست کتابخانه صالح آباد باشند. ومن الله توفیق جواد شفقت پاییز 1395 ... ادامه ...

رکوردهای شخصیتی و اجتماعی و ظاهری

پولدار ترین و مغرورترین:قاسم بن محمد منور-............چاقترین:سمیر بن ملا علی............خج ی ترین:عامر بن ملا علی..........دروغگوترین:سیروس بن عباس یالی........کثیفترین:عقیل بن عصاف............عصبی ترین:علی بن صالح............زشترین:بگون بن علی بن عباس یالی.........فاسدترین:ابراهیم بن عبدالواحد بن زایر ایوب............با سوادترین محمد بن کاظم بن صالح....مکار و نامردترین:عصاف بن صالح ... ادامه ...

10 داستان کوتاه آموزنده (سری دوم)

10 داستان کوتاه آموزنده (سری دوم) ژولیده نیشابوری می گوید: در زمان شاه شعری در مدح گفتم. ساواک دستگیرم کرد. گفتم شعر در مورد حسین ع است. ماه مبارک رمضان بود. شب مرا وارد زندان د. از سحر چیزی نخورده بودم. از زندانبان خواستم آب و غذایی به من دهد. او با تمس گفت: به حسین ع بگو: برات چلو مرغ بیاورد. ساعتی نگذشت که پیرمردی را به زندان پرت د. بقچه کوچکی که دستش بود از دستش افتاد و قل خورد و جلوی پای من متوقف شد. بقچه را باز . دیدم قابلمه ای از چلو مرغ است. گفتم: قضیه چیست؟ گفت: پسرم دستگیر شده بود. مادرش دلواپسش بود. برایش غذا فرستاد. ولی خودم هم به زندان افتادم. اجازه خواستم و چلو مرغ را تا آ خوردم. سپس زندانبان را صدا و استخوانهای مرغ را به او دادم. زندانبان که از چیزی خبر نداشت گفت: این چیست؟ گفتم: حسین ع برایم چلو مرغ فرستاد و گفت: استخوانهایش را به زندانبان بده. از آن روز زندانبان فکر می کرد من صاحب کرامتم و حس به من احترام می گذاشت. روزی دست خداست. غصه اش رو نخور. بقیه داستان ها را در «ادامه مطلب» بخوانید. ... ادامه ...

فرآیند نمایش اطلاعات مرتبط با عنوان داستان های آموزنده صالح حسینیان به وسیله ربات های خبری از بین منابع فارسی دریافت میگردد و نمایش داده میشوند.