درددل

عبارت درددل از بین صدها هزار مطلب، خبر و مقاله فارسی جستجو شده است و نتیجه آن نمایش داده شده است و مسئولیت آن بر عهده منبع اصلی مطلب درددل میباشد.



شروع (مقدمه)

برای شروع باید بگم من یک زمانی دست به قلم بودم خوب مینوشتم یا حداقل اطرافیان نوشته هامو دوست داشتن. من یک دوره دور شدم از این وادی الان دوباره نوشتن یکم سخته برام اما دارم شروع میکنم. این احساسمه که باعث شده بنویسم. که درددل کنم. سخته پیدا ی که بشه باهاش درددل کرد بدون اینکه قضاوت بشی یا بگه اشتباه کردی. ... ادامه ...

من خوش شانسم

یکی از خوش شانسی های دنیا به نظرم داشتن یه خواهر خوبه . هیچ فرقی هم نمیکنه کوچکتر باشه یا بزرگتر. من خوش شانسم . چندروز پیش با مامان که حرف میزدم از بس کلافه بودم یه کم راجع به نگرانی هام درددل . البته که یک دهم مشکلات رو هم به مامان انتقال نمیدم ولی برای منیکه که هیچوقت دلواپسی؟هام رو به روم نمیارم، انگار دوز این درددل زیاد بود . نصفه های شب خواهرم یه فایل صوتی برام فرستاد . دوسه بار گوش دادم و هربار اشکم دراومد. درعوض، بطور خارق العاده ای آروم تر شدم . اونقدر که بیخیال هرچیزی فردا میتونم برم ید . بعد از مدت ها. ... ادامه ...

درددل 5

چه قد دلم گرفته ... ادامه ...

ماهی بی جنبه

امروز یه اتفاقایی بین من و همسر افتاد که باعث دلگیری من شد و اونم خیلی دور دست و بالم نپلکید . چون میزان شدت خشمم رو تو اون لحظه میدونست. منم ناراحت بودم و بیمارستان نرفتم. هر چند که پدرجان تو آی سی یو بستریه و ممنوع الملاقات. عصر که شد یه دوش گرفتم . یکم به خودم رسیدم. دخترک رو با مادربزرگش رسوندم عروسی. خودم هم رفتم پیاده روی. گوشیمم به عمد نبردم. هوای ملس پاییزی جیگرمو خونک میکرد. دیدم احتیاج به یکی دارم باهاش درددل کنم. خواهر برادر که نمیشه از غصه هات بهشون بگی. دوست و رفیقی ام ندارم. زنگ زدم مهدی. سرماخورده بود اساسی. رفتم دنبالش. اول بردمش یه تو رگی نوش جان کرد. بعد بردمش برای کله کچلش یه کلاه یدم. بعد هم پیتزا سفارش دادم و با هم تو ماشین شام خوردیم . یکم درددل پیشش.بعدش یکم گفتیم و خندیدیم. بعد هم بردمش خونشون پیادش . تو راه برگشت داشتم فکر می خدا تو هر کارش حکمتی هست. اگه به من پسر نداد چون میدونست من آدم بی جنبه ایم و ممکنه به پشتوانه اون پسر به دنیا احساس بی نیازی کنم. واقعا کاراش قشنگه. اونجا که میگن داده اش نعمت است و نداده اش حکمت واقعا درست میگن ... ادامه ...

دوست یا رفیق

به نام خداوند دادار پاک پدید آور آدم از آب وخاک حالا بگذار کمی از دوست و دوستی برایت بگویم. طعمی که می دانم حتماً آن را چشیده ای. هر دوستی به مانند خود داشته باشد هرگز خود را تنها نمی پندارد. گاهی اوقات حرفهای دلی داری که نه می توانی پدر را محرم راز خود قرار دهی و نه مادر را. آن وقت است که به سراغ دوست می روی و به راحتی آب روان با او درددل می کنی. با او درددل می کنی و از او کمک می گیری. ادامه مطلب ... ادامه ...

تنهایی

ی وقتایی هست کلی دور و ورت شلوغه و کلی ' آدم ' اطرافته ولی بدجوری احساس تنهایی میکنی چون " هیچ " نیست که بتونی راحت باش حرف بزنی و درددل کنی بدون اینکه سرت منت بزاره یا بگه نمیدونم و اینجور چیزا !!!! این مدل تنهایی خیلی بد و اشک آدم در میاره مخصوصا شبا قبل خواب ..... ... ادامه ...

دلتنگ دیدنتم

سلام عزیزمامان خوبی گلم ازخدامیخوام صحیح وسالم باشی من وباباهم خوبیم ولی دروغ چرا امروز ازصبح حالم گرفته باباتم ظهری بدجور دمق بود بهش میگم چته انگار که نه انگار باهاشی وقتی اینجوری میشه ها از خودم بدم میاد کلی گریه بعدش خو دم اعصابم نمیکشه اینجوری باهام رفتارکنه توکه باشیا تحمل همه چی برام اسون میشه بخدا دلم برات تنگ شده حداقل یکی هست باهاش درددل کنم بدجوردلم حرف میخاد قبلنا باسعیده وسکینه دوستامو میگم درددل می با نجات بازهرا حرف میزدم درموردهمه چی خیلی اروم میشدم الان بابات به قول خودش فکرخودشم نیس میخای فکرمن باشه بعضی وقتا یه جوری رفتارمیکنه که انگار خوبیاش به اجبار یاازسردلسوزیه جداازاین این حرفا باهمه اخلاقاش خیلی برام عزیزه فک نکن بیای جاشوتودلم میگیره اصلا اینطورنمیشه باورت میشه وقتی نامزد بودیم تاروزعروسی خ به جان خودم درحد احترام دوسش داشتم اصلا شاید بگم درحد یه ادم عادی ... ادامه ...

درددل های خودمونی

دلم میخواد یه کمپین راه بندازم و به همه آدما بگم که از مشکلات و اشتباهای پزشکی که براشون اتفاق افتاده حرف بزنن و درداشونو با بقیه درمیون بذارن. شاید این بلا سر ی نیاد! این کمپین رو از همین جا شروع میکنم. دوست عزیزی که داری این مطلبو میخونی لطفا به کمپین من بیا و حرف بزن. تا ما گوش بدیم و یاد بگیریم. اگه خواستی دوستات رو هم بیار... ... ادامه ...

کابوس

باز هم بعد از مدتها به اینجا اومدم...ایندفعه هم وقتی ی نبود تا باهاش درددل کنم اومدم درددل هامو با خودم بگم...دو شبه خواب تصادف میبینم...آدمی نیستم که خیلی به متافیزیک و خواب و تحقق حتمیش ایمان داشته باشم...ولی اعصابمو بهم ریخته...اون بمن هیییییییچ ربطی نداره اما من بیشتر از مادرش نگرانشم...خواب دیدم الهه زنگ زد و گفت تصادف کرده و احتمال خیلی قوی میمیره...بگو بیاد بهش سربزنه...شب بود!اما من اومدم! یطوری که انگار همه انتظار داشتن بیام...وارد بیمارستان که شدم دنبال افشین میگشتم...خج میکشیدم که الان خانوادش چه فکری راجب بودن من اونجا میکنن...مهم نبود...مهم اون بود که داشت میرفت...تو مسیر راهرو یکروز با صدای بلند اشک میریختم . از اقوامش دختریو دیدم...چون به همه چی راجب اون شک دارم به این دختر هم شک ...این همه فکر تو یه ثانیه از ذهنم عبور میکرد...رسیدم پشت اتاقش...دیدمش...بهش دستگاه وصل بود... از حال رفتم و از خواب بیدار شدم... مرسی که سهم من از تو کابوسه...مرسی که انقد زیاد بفکرمی...مرسی که تموم اعتماد بنفسمو ازم گرفتی تا هربار بخودم بگم چرا همه دوروبریات بامن دوستن الا تو؟بابت همه چی ممنونم...بابت ی الی که به هوات د ... ادامه ...

سکوت

نه که نخوای حرف بزنیا ! نه .. نه که نگفته هات بغض نشده باشه تو گلوت ها ! نه .. نه که ذهنت دیگه گنجایش اینهمه فکرو نداشته باشه ها ! نه .. فقط دیگه فهـمیدی که با هیچ نمیشه حرف زد .. دیگه فهمیدی درددل هیچ دردیو دوا نمیکنه .. واسه همینه که مُـهر سکوت خورده به لبات .. و سکـوت از یه جایی شروع میشه و دیگه تمومی نداره ... ... ادامه ...

من به خال لبت ای دوست...

مدت هاست میخوام برات یه شعر بگم یه شعر عاشقونه ی خاص که هر وقت دلم گرفت برات بخونمش و دلم باز بشه اما چه کنم که چشمه ی دل فعلا یاری نمی کنه و من هنوز هم با زبان الکن نثرم و با صدای گوش اش قلبم میام سراغت.... ولی همین نثر و همین درددل های ساده عجیب آرومم می کنه...عجیب.... می دونی ته همه حرفام اینه: خسته ام از این همه بی تو نرسیدن....حسین جان ... ادامه ...

تیکدل...

از این که این همه نیمه شب نشسته ام و با تو زندگی کرده ام، توی عالم خیال، لای برگه های این دفتر. برایت درددل کرده ام، ناز کرده ام و هر کاری که دلم خواسته. من توی کاغذهای این دفتر با تو زندگی کرده ام... #الهام_فلاح زمستان با طعم آلبالو... ... ادامه ...

آللاه آللاه

یکی از مزیتهای داشتن دو فرزند اینه که با این یکی حرفت میشه، زنگ میزنی اونور دنیا، با اون صحبت میکنی؛ با اون حرفت میشه، با این یکی درددل میکنی! کلا مادرجان یه جوری تقسیم وظایف میکنن، خدای نکرده به ی برنخوره! حالا شما حساب کن، بیشتر از دوتا فرزند چقد نعمته! بیخود نیست معظم له تاکید دارن رو موضوع!!! ... ادامه ...

چرا هیشکی جوابمو نمیده(هم خدا هم بنده خدا)

با سلام به انی که این درد دل میخونن،چرا تو زندگی من یکی نیست که جوابمو بده،ولی فک کنم من جواب همه رو تا اونجا که در توانمو رو سعی بدم،که البته از خدا ممنونم که این توفیق بهم داده ولی چرا جواب منو نمیده،خدا میخوام بگم که سخته هم انگار دوستم نداری و هم اینکه جوابمو نمیدی،سخته . خوشبحال اونایی که تو زندگی یکی که دوستشون داره با هاش درددل میکنه ،اونم جوابش میده،کاش من هم داشتم،اینم خودش یه درد دیگس که آدم تو زندگی هیشکی نداره با این شرایط. ... ادامه ...

دوست واقعی

چقدر بده ادم وقتی ازدواج میکنه دیگه ی دوست واقعی نمیتونه پیدا کنه واسه درددل ... خیلی سخته ها اون موقع ها ک مجرد بودم وقتی دلم میگرفت با هرکدوم از دوستام میخواستم درددل می ولی از وقتی ازدواج رابطم با همه دوستام تقرییا قطع شده و تنهای تنها شدم تمام انرژی و وجودم و زمانمو گذاشتم واسه همسرم ولی حالا که بهش نیاز دارم....دچار کمبود عشق شدم!!! کمبود محبت!!!مستقیما و علنا بهش هم گفتم تاثیری نداشت... اگه الان با یکی صمیمی بودم مشستم باهاش حرف میزدم اروم میشدم... انقدر نیاز دارم با یکی حرف بزنم که فکرای ی میاد تو ذهنم! همش با خودم میگم ایکاش با یکی از پسرای یا یکی از همکارای مرد تو شرکتی که قبلا کار می رابطه صمیمی (در حد حرف و پیامک و تلگرام و اینا) داشتم انقدر تنها نبودم حداقلش الان باهاش حرف میزدم اروم میشدم.اگرچه میدونم عذاب وجدان هم میگیرم حتی بخاطر فکر به همچین موضوعی...هیجان زندگیمون رفت ن تفریحی ن چیزی همش داریم میدوئیم واسه پول! انقدر دلم میخواد بیاد بغلم کنه موهامو نوازش کنه حرفای خوب بزنه ..ولی حیف... ولی خیلی تنها شدم از وقتی ازدواج هرروز هم بدتر از روز قبل... تنهایی ادمو پیر میکنه تازه الان مریض هم ه ... ادامه ...

میدونی♥♪♪♥♪♥♪♥♪♥♪

میــــدونـــــی ؟؟؟ بایــــد بفهمـــــی وقتــــی دلت میگیــــره ... \" تنهــــــــــایی ... \" بایـــــد یــــاد بگیــــری از هیـــچ کـــس توقـــع نداشتــــه باشـــــی ... بایـــد عــــــادت کنـــــی که با ی درددل نکنــــــی ...! بایــــــد درک کنــــی هـــر کـــس مشکـــلاتِ خودشــــو داره ... بایــد بفهمـی وقتـی نـاراحتــــی ... دلتنگــی ... یا بی حــوصلــــه ای ... هیــــچ حوصـــله ی تورو نداره !!!! دیگــه باید فهمیــده باشــی همــــه رفیـــقِ وقتــــای خوشــــی انـــد .. ... ادامه ...

قسمتی از یک کتاب... پاگرد

. دیگه یه هیچ چیز فکر نمی . نه به ماهیچه های دردگرفته ام، نه به پاهایم که اشیده بود، نه به زانوی راست شلوارم که شده بود و نه به لباس های خاکی ام. نه به نامه، نه به لب های کلفت سیاوش و نه به موهای طلایی او. انگار بدنم در چاهی شیرین سُر می خورد. سُر می خورد و پایین می رفت. تنم داغ می شد. داغِ داغ! انگار به تهِ چاه رسیده بودم که ناگهان تمام تنم کرخت شد. خالیِ خالی. * * * - محمد طالب! قدیم مردم چیزی داشتند به نام«دعا» که با آن درددل هایشان را می د. حتی برای کاسبی فردای شان یا مریضی گوساله شان هم دعا می د. اما با زحمت حضرات دیگر ی رویش را آن طرف نمیکند. - من راستش فکر می شما زبانم لال خدا و این چیزا رو قبول ندارید. - خب مگه الان چیزی گفتم؟ - این که می گویید دعا و این ها - دعا چه ربطی به این مسا ئل دارد؟ دعا مال انسان است. یه جور درددل است چون مال انسان است، خوب است محمدطالب. * * * بیژن داشت فکر می کرد: تنها وقتی که وارد بازی نمی شوی، می توانی دغدغه ی بردوباخت را نداشته باشی و به نوعی همیشه برنده باشی. اما وقتی حتی به قصد گرم از جایت بلند شوی همیشه امکان باخت هست. و باخت، بد است. بازی ای که مجبوری آن را ادامه دهی... * * * امروز بی ... ادامه ...

دلیل ایجاد وبلاگ

سلام این اولین نوشته من توی وبلاگم هست. وبلاگم رو ساختم و شروع به نوشتن چون اولا امشب از رفتار همسرم خیلی متعجب وناراحتم و دوما میخوام نظر بقیه رو بدونم. شاید اشتباه از طرف من باشه. بهرحال با تمام وجود احساس نیاز میکنم که درددل کنم و نظر دیگران رو در مورد زندگی مشترک و رفتار مردها بدونم. بهمین دلیل از انی که نوشته های من رو میخونن خواهش میکنم که نظرشون رو بگن تا شاید ما زنها بتونیم مشکلاتمون رو با کمک همدیگه حل کنیم. ... ادامه ...

دلتنگی

بعد از دو سه هفته دلم برای وبلاگ و و وب گردی تنگ شده بود. فکر می الان بیام باید تا چند روز جواب نظرا رو بدم ولی دریغ از یک پیام من به م راضیم یه 10 روزی میشه دارم میرم ورزش وزن کم کنم خدا رو شکر بی حوصلگی و افسردگیم از بین رفت چقدر خوبه که میتونیم خاطره ها و درددل ها رو توش بنویسیم بعد 8 ماه امشب یه عروسی دعوت شدیم باید برم آماده شم. ... ادامه ...

دلم همیشه اینجاست

اینروزها بازار اینستاگرام خیلی گرمه، پر از تبلیغات، تمجیدات، درددل و نمایش زندگی است. برای یاد گرفتن خیلی چیزها خوبه مثل یه تکنولوژی جدیده که جای قبلی هارو گرفته (مثل همین که دیگه دمده شده) ولی واقعیت اینه که از خیلی جنبه ها به دل من نشسته و هنوز نتونستم مثل اینجا که انقدر راحت می نویسم اونجا شروع به نوشتن کنم. دلم باهاش نیست نمی دونم چرا حس می کنم زندگی واقعی نیست، حس می کنم محبت زن و شوهریش واقعی نیست، خنده هاش طبیعی نیست. واقعا نمی دونم چرا برای من هنوز یک حس داره. پر از ع های رنگارنگه از زندگی های شاهانه، مسافرتهای آنچنانی، لباسهای مارکدار ست مادر و فرزندی، تولدها و مهمونی های پرزرق و برق و در کنارش پر از کامنتهای حسرت آمیز که "خوش به ح ون ما که همش تو خونه ایم و جایی نمیریم" یا کینه توزانه که "چه خبرتونه چرا پز میدید" و خیلی ها و خیلی های دیگه. از یه طرف هم پر از صفحه های آشپزی و تزئین غذا، منکر خوب بودنش نمیشم ولی مثلا برای من استفاده ازش میسر نیست، بیشتر وقتها کلی موادغذایی میخواد که من تو خونه ندارم وقت یدشم ندارم و از همه بدتر وقت درست ش هم ندارم، فقط میبینم و تحسین می کنم ولی استفاده نمی ... ادامه ...

امروزباحافظ

توکه درددل دیوانه من میدانی چنددروراتوخورم خون جگ نهانی عاشق عشقم ودیوانه دیوانگیم منماراه که دارم سرسرگردانی گرتوازبی سروسامانی من دلشادی سرفرازم من ازاین بی سروبی سامانی شادی هردوجهانش نکشدجانب خویش آن دلی راکه گاهی به هوس رنجانی م دیم به ی توصیادی مشکل است اینهمه دل بردبه این آسانی آ ای خسروخوبان دل من خانه توست خانه شاه که دیده است به این ویرانی فکرمن باش شبی ورنه بیایدروزی که توهم نیزبه درمان دلم درمانی جان من بادفدای توکه حافظ گفت جان من فدای توکه هم جانی هم جانانی ... ادامه ...

بی خو

مرد زود به رختخواب می رود، اما خوابش نمی برد. غلت می زند. ملحفه ها را می اندازد. کمی مطالعه می کند. چراغ را خاموش می کند اما باز نمی تواند بخوابد. ساعت سه صبح بلند می شود. در خانه دوست و همسایه اش را می زند، پیش او درددل می کند و به او می گوید که خوابش نمی برد. از او راهنمایی می خواهد. دوستش پیشنهاد می کند که قدمی بزند. شاید خسته شود. بعد باید فنجانی جوشانده برگ زیرفون بنوشد و چراغ را خاموش کند. همه این کارها را می کند اما باز خوابش نمی برد. بلند می شود این بار به سراغ پزشک می رود. پزشک هم طبق معمول حرف هایی می زند و مرد باز هم نمی تواند بخوابد. ساعت شش صبح تپانچه ای را پر می کند و مغزش را متلاشی می کند. مرد مرده است اما هنوز خوابش نمی برد. بی خو خیلی بدپیله است...! ... ادامه ...

اگه من عاشق دیوار بودم

اگه من عاشق دیوار بودم ترک می خورد و یه پنجره میشد اگه غم چشام و آینه می دید دلش درگیر این منظره میشد اگه تنهاییم و به شب می گفتم همه شهرو برام بیدار می کرد اگه با کوه درددل می صدام و لااقل تکرار می کرد نشون میدی به من بی اعتنایی تو رو می خوام ولی به چه بهایی!؟ شاید با مهربونی زیادم خودم و اشتباه توضیح دادم! منم اون که میون شب تیره نتونست هیچ کی نادیده م بگیره! همون که با نگاهش به تو فهموند میشه مغرور بود اما نرنجوند! میرم جایی که گریه م بی صدا شه فراموش م آسون نباشه از این تقدیر می لرزه وجودم من امتحانم و پس داده بودم ... ادامه ...

ازون موقعیتهاس ک زبونم قاصره از ذکر مصیبت

خدا جانم میشه بیای چند دقیقه زمین کار واجب داارم باهات خدایا اسشمو نزار پای کفر بزار پای درددل یه بنده خداجوونم هزارتا سوال بی جواب تو سرم میچرخه جوابش پیش کیه؟؟ خدایا من تمام تلاشمو میکنم اما اگ اون نخنده منم رو در لبخندها و خنده هام برچسب قفل میزنم خدایا حالم به حالش وصل بود چرا حال خوبشو ازش گرفتی خدایا منو دریااااب تا رسما کافر نشدم ... ادامه ...

تیکدل.

دفترم را می بندم. نگاهت نمی کنم و سعی می کنم به حقیقت بازگردم. صفوی همیشه می گوید حقیقت منم، خودِ من. راست می گوید. باید به حرفش گوش کنم. حقیقت منم که این جایم و نه تو که هیچ نمی دانم کجایی و از خودم هر قدر بدانم همان قدر از تو نمی دانم و هیچ وقت هم نخواسته ام که بدانم، از تو بی خبر بودن را بیش تر می توانم طاقت بیاورم تا خبری داشته باشم که تاب تحملش را ندارم. دیگر دفترم دارد تمام می شود و از این بابت از خودم دلخورم. از این که این همه نیمه شب نشسته ام و با تو زندگی کرده ام، توی عالم خیال، لای برگه های این دفتر. برایت درددل کرده ام، ناز کرده ام و هر کاری که دلم خواسته. من توی کاغذهای این دفتر با تو زندگی کرده ام. برای همین است که خیلی وقت ها حسم چیزی بیش از دلخوری است. چیزی در حد و اندازهء احساس گناه... #الهام_فلاح زمستان با طعم آلبالو... ... ادامه ...

ازون موقعیتهاس ک زبونم قاصره از نوشتن نام مصیبت

خدا جانم میشه بیای چند دقیقه زمین کار واجب داارم باهات خدایا اسشمو نزار پای کفر بزار پای درددل یه بنده خداجوونم هزارتا سوال بی جواب تو سرم میچرخه جوابش پیش کیه؟؟ خدایا من تمام تلاشمو میکنم اما اگ اون نخنده منم رو در لبخندها و خنده هام برچسب قفل میزنم خدایا حالم به حالش وصل بود چرا حال خوبشو ازش گرفتی خدایا منو دریااااب تا رسما کافر نشدم ... ادامه ...

شب آرام

امشب آرومم مثل آرامش قبل از طوفان...... این چند روز خیلی داد و بیداد و از خودم شرمنده ام از تو شرمنده ام که قرار بود با سکوت و صبوری ادامه بدهم اما تمام این آه و ناله ها رو بذار به حساب درددل نه شکایت میدونی که راضیم به رضای تو..... میدونی که چه عاشقانه دوستت دارم و میدونی که بینهایت برایم با ارزشی و میدونی که یقین دارم هر چه از دوست رسد نی ت..... میدونم اینقدر توان در من دیدی که بنده بیمارت را به من س ای و ممنونم از اینکه بانوی خودت را لایق دانستی نه شخص دیگری را ...... می دونم که یقین داشتی به بانویت، به جربز ه اش، به صبرش و به نیرومندی اش ...... من بانوی پر از احساس اسفندی تو یقین دارم اینقدر منو دوست داشتی که مرا برگزیدی اما به معجزه ات هم ایمان دارم من زلیخای تو منتظر معجزه ات میمانم..... ... ادامه ...

تاحالا شده ؟

شده یه چیزی تو دلت سنگینی کنه….؟؟؟ خیلی سخته آدم ی رو نداشته باشه… دلش لک بزنه که با یکی درد دل کنه ولی هیچکی نباشه… نتونه به هیچکی اعتماد کنه… هر چی سبک سنگین کنه تا دردش رو به یکی بگه نتونه, آ ش برسه به یه بن بست … تک و تنها با یه دلی که هی مجبورش می کنه اونو خالی کنه … اما راهی رو نمی بینه سرش روکه بالا می کنه آسمون رو می بینه به اون هم نمی تونه بگه… خبری از آسمون هم ندیده مگه چند بار اشک های شبونش رو پاک کرده…؟! بهش محل هم نداده تا رفته گریه کنه زود تر از اون بساط گریه اش رو پهن کرده تا کم نیاره … خیلی سخته ادم خودش رو به تنهایی خوش کنه اما دلی داشته باشه که مدام از تنهایی بناله… خیلی سخته ادم ندونه کدوم طرفیه؟! خیلی سخته ادم احساس کنه خدا اونو از بنده هاش جدا کرده … خیلی سخته ندونی وقتی داری با خدا درددل می کنی داره به حرفات گوش می ده یا … ی گناهات اونقدر ضخیم شده که صدات به خدا نمی رسه…. ؟! ... ادامه ...

پست۲۸

چه دنیای مز فی شده.. که حتی وقتی میخوای از حق خودت دفاع کنی میخوای اعتراض کنی میگن بسه تمومش کن.. اعصابم خورده.. خسته شدم :-) حالا حوصله ی همه رو دارنااا!!!!! فقط حوصله تو که حرف حق رو داری میزنیُ ندارن!! توف تو هرچی مرام و انسانیته که این روزا بی ارزش شده خواهشا خواهشا یاد بگیریم یکم از جایگاه طرف مقابل به اتفاقات نگاه کنیم.. نه فقط از زاویه خودمون!! شاید اون ادم بدبخت یه چیزایی رو میبینه که ما متوجهش نیستیمو نمیبینیم.. یه کم همدیگه روبفهمیم.. اون وقتایی که همه چیز به میل ما هست وقتی یه ادمی میاد درددل میکنه اعتراض میکنه انگشت اتهام رو نگیریم سمتشُ نگیم که "تو" اینجوری فک میکنی!!! :-) نگیرید سمتم لطفا!:-) بعدا نوشت: از روزهای عید بدم میاد.. :-) همیشه وقتی عیده همه جمع میشیم، ا ش یه دعوا و اعصاب خوردی میشه!! هنوز عید نشده من غصه میخورم که کی بشه تموم شه همه برن دنبال کارشون ... ادامه ...

شب لیله الرغایب زیر بارون تو حرم

سلام ماه من امروز 26فروردین 92 شب لیله الرغایبه.عزیز دلم امشب دقبقا 29 ماهه تمومه که شبها از خواب پریدی و گریه میکنی.29ماهه که من و بابات و تو نتونستیم بخو م.همه ازمایشی انجام دادم. خدایا به حق امشب که شب آرزوهاست و یه شب بارونیه و ما نزدیک حرم حضرت معصومه ایم آوینم را خوب کن.خدایا مردم از نگرانی .آخه بچم چرا گریه میکنه مگه من چی کمش گذاشتم.خدایا همه مادرها به اندازه من شب بیداری کشیدن؟خدایا دلم خیلی پره اومدم درددل کنم بات.فکر نکن ناشکریه فقط درد دله.خدایا منا یادت رفته؟خدایا مگه میشه صدای یه مادر خسته را بشنوی و بی تفاوت باشی .الان صدای اذان صبح و صدای بارون را میشنوم .خدایا به حق این ماه عزیز به حق این شب عزیز به حق دونه های بارون خواب بچم را خوب کن. یا حضرت معصومه من مهمون توام منا دست خالی برنگردن.خدایا دستم را بگیر دست بچم را بگیر آمین ... ادامه ...

فرآیند نمایش اطلاعات مرتبط با عنوان درددل به وسیله ربات های خبری از بین منابع فارسی دریافت میگردد و نمایش داده میشوند.