من خودم و محیا

عبارت من خودم و محیا از بین صدها هزار مطلب، خبر و مقاله فارسی جستجو شده است و نتیجه آن نمایش داده شده است و مسئولیت آن بر عهده منبع اصلی مطلب من خودم و محیا میباشد.



خودم عین کوه پشت خودم و م

چه استراحت خوبی است در جوار خودم خودم برای خودم با خودم کنار خودم همین دقیقه که این شعر را تمام کنم از این شلوغ ِ شما می روم به غار خودم به سمت هیچ تنم را اشاعه خواهم داد به گوش او برسانید رهسپار خودم چه لذتی است که یک صبح سرد پاییزی کنار پنجره باشم در انتظار خودم گلی نزد به سرم زندگی اجازه دهید خودم گلی بگُذارم سر مزار خودم اگرچه این همه سخت است نازنین بپذیر دلم به کار تو باشد سرم بکار خودم احسان افشاری ... ادامه ...

باید اینبار خودم را بسپارم به خودم

. باید اینبار خودم را بسِپارم به خودم به خودم پشت کنم روی بیارم به خودم من که در شهر خودم نیز غریبم ، بهتر مثل فواره غریبانه ببارم به خودم وقت دلتنگ شدن در قفسِ تنهایی نامه ای گاه گداری بنگارم به خودم کنج آغوش خودم کز کنم و " سر سنگین " سر پر شور و شرم را بفشارم به خودم نکند کار دهد دست خودش ! میترسم اعتمادی منِ دیوانه ندارم به خودم به خدا دست خودم نیست، ولم کن ای من ! همه ی کار و م اوست ، چه کارم به خودم ؟! #مهدی_حسینی از #مجموعه_دوم http://telegram.me/mosaffer_poem ... ادامه ...

باید اینبار خودم را بسپارم به خودم

. باید اینبار خودم را بسِپارم به خودم به خودم پشت کنم روی بیارم به خودم من که در شهر خودم نیز غریبم ، بهتر مثل فواره غریبانه ببارم به خودم وقت دلتنگ شدن در قفسِ تنهایی نامه ای گاه گداری بنگارم به خودم کنج آغوش خودم کز کنم و " سر سنگین " سر پر شور و شرم را بفشارم به خودم نکند کار دهد دست خودش ! میترسم اعتمادی منِ دیوانه ندارم به خودم به خدا دست خودم نیست، ولم کن ای عقل! همه ی کار و م اوست ، چه کارم به خودم ؟! #مهدی_حسینی از #مجموعه_دوم http://telegram.me/mosaffer_poem ... ادامه ...

کلا فقط خودم:|

چه استراحت خوبی است در جوار خودم خودم برای خودم با خودم کنار خودم همین دقیقه که این شعر را تمام کنم از این شلوغ ِ شما می روم به غار خودم به سمت هیچ تنم را اشاعه خواهم داد به گوش او برسانید رهسپار خودم چه لذتی است که یک صبح سرد پاییزی کنار پنجره باشم در انتظار خودم گلی نزد به سرم زندگی اجازه دهید خودم گلی بگُذارم سر مزار خودم اگرچه این همه سخت است نازنین بپذیر دلم به کار تو باشد سرم بکار خودم پ.ن:وبلاگو حذف کنم؟نکنم؟!هوتوکه؟:(((( مخاطبین نظر بدهید:| ... ادامه ...

شعری از محیا

›نمی بینم ز انسان آشنایی نمی آید دگر بوی وفایی ›مده محیا به عشق دلبران دل که آ می کشندت از ج ›شب مهتاب که همرنگ ولم بی جمال یار دیدن مشکلم بی ›ببندید قبر محیا بر سر راه به هر کجا که قدمگاه ولم بی › ›محیا ... ادامه ...

عوض شدم.....!

بـــرنــــــگـــرد!..... کمی عوض شدم؛... دیری است از خداحافظی ها غمگین نمی شوم؛... به ی تکیه نمی کنم؛... از ی انتظار محبت ندارم؛... خودم بوسه می زنم بر دستانم؛... سر به روی زانوهایم می گذارم و سنگ صبور خودم می شوم؛... نگران خودم می شوم؛... برای خودم هدیه می م؛... با خودم ساعت ها حرف می زنم؛... در دنیای خودم، ی حق ورود ندارد جز خودم.....! ... ادامه ...

بااجازه

با ب اجازه از ادمین وبلاگ البته این وبلاگ مال خودم بوده و ادمین واسه من ساختش :) کلی ذوقش رو داشتم تا همین چند مدت پیش فهمیدم واسه همه از این وبلاگا میسازن :) این وبلاگ18/1/96ساخته شده وبا فاصله چندروز 21/1/96واسه یه نفر دیگه هم ساختن از بس این ادمین فعال تشریف دارن در همه ی زمینه ها خب خلاصه میخواستم یه مطلبی روپست کنم این مطلب رو من 19 داد نوشتم اون موقع حالم خوب نبود الان تو فایلا پیداش گفتم شما بخونین بد نیست همدردی یا خودم: سلام محیا بانو محیای عزیزم خوبی؟؟ میدونم خوب نیستی!میدونم غصه داری میدونم ناراحتی !میدونم دلت ش ته میدونم غصه داری!میدونم غرورت ش ته میدونم با احساست بازی میدونم محیا گلی حال دلت خوش نیست اینم میدونم هیچوقت هیچ از دلت خبر نداشته معذرت میخوام همیشه باعث شدم ناراحت شی و غصه بخوری همیشه هرکی هرچی دلش خواست گفت گفتم:محیا میگذره همیشه هرکی هرکاری دلش خواست کردگفتم:محیا میگذره من فدای اون دلت اروم باش گریه نکن سعی کن فراموش کنی که چی شده سعی کن تو مسیر زندگیت هرچی پیش میاد باعث بشه قوی و محکم تر بشی نه ضعیف ترمحیا خانومی محیا میدونم سخته غصه نخور خودم واست بستنی طالبی می م از اون خ ... ادامه ...

گریزان از خودم ..

گم شدم در گیر و دار آرزو های خودم تا به تنهایی رسیدم باز با پای خودم مثل احساسی که از دلبستگی بیزار بود من زمستانم گریزانم ز سرمای خودم آتش سوزان عشقم در مسیر سرد باد می شوم توفان ویرانی فردای خودم قصه نامحرمان بس بود اما پس چرا می کشم کشتی ان را به دریای خودم خورده ام صد بار چوب اشتباهم را ولی می کنم تایید مرگم را به امضای خودم ادعا که کوهم ریشه دارم در زمین با نسیمی جابجا گشتم من از جای خودم بس که گریان کرده ام لبخند های شوق را سیل این دیوانگی آمد به صحرای خودم ... ادامه ...

مال خودم شوی

میخواستم که خواب و خیال خودم شوی رویا شوی، امید محال خودم شوی لرزید دستهایم و سرگیجه ام گرفت آوردمت دلیل زوال خودم شوی یا در دلم شناور یا بر تنم روان ماهی و ماه حوض زلال خودم شوی هر روز بیشتر به تو نزدیک میشوم چیزی نمانده است که مال خودم شوی حالا تو چشمهای منی ابر شو ببار تا قطره قطره، گریه به حال خودم شوی عاشق نمیشدی، سر این شرط بسته ام نه... حاضرم ببازم و مال خودم شوی ... ادامه ...

رها نمی کندم زندگی به حال خودم

رها نمی کندم زندگی به حال خودم که زندگی م با تو در خیال خودم تو نیستی و رهایم نمی کند دنیا که خونِ دل بخورم در غم زوال خودم چنان پرندۀ زخمی که در قفس مانده ست نمانده است امیدم دگر به بال خودم مدام حال خودم را ز خویش می پرسم چه در جواب بگویم به این سؤال خودم؟ چرا دو چشم من از داغ دوری ات تر نیست؟ چقدر خسته ام از این نگاه لال خودم به هر مسیر، پس از تو کشیده است مرا رها نمی کندم زندگی به حال خودم. ... ادامه ...

به خودم مربوط است...

و همان طور که دردم به خودم مربوط است شیطنت های دلم هم به خودم مربوط است! گله کم کن که چرا از همه ی شهر تو را... آرزویم ، که مسلم به خودم مربوط است!! گفته بودند که عشق است و غمش سوزان است برود غم به جهنم ، به خودم مربوط است!!! دوست دارم که ازین بغض بمیرم اما پیشت هرگز نزنم دم، به خودم مربوط است!!!! می نشینم شب در فکر تو تا اول صبح می چکم خاطره نم نم ، به خودم مربوط است!!!!! دوستت دارم و این دست خودم نیست ولی بهتر آن است که بگویم: به خودم مربوط است!!!!!! دوستت دارم بی آن که بپرسم که تو چه؟؟ عاشقی مبهم به خودم مربوط است!!!!!!! ... ادامه ...

به خودم مربوط است...

و همان طور که دردم به خودم مربوط است شیطنت های دلم هم به خودم مربوط است! گله کم کن که چرا از همه ی شهر تو را... آرزویم ، که مسلم به خودم مربوط است!! گفته بودند که عشق است و غمش سوزان است برود غم به جهنم ، به خودم مربوط است!!! دوست دارم که ازین بغض بمیرم اما پیشت هرگز نزنم دم، به خودم مربوط است!!!! می نشینم شب در فکر تو تا اول صبح می چکم خاطره نم نم ، به خودم مربوط است!!!!! دوستت دارم و این دست خودم نیست ولی بهتر آن است که بگویم: به خودم مربوط است!!!!!! دوستت دارم بی آن که بپرسم که تو چه؟؟ عاشقی مبهم به خودم مربوط است!!!!!!! ... ادامه ...

گم شدم.....

گم شدم در گیر و دار آرزو های خودم تا به تنهایی رسیدم باز با پای خودم مثل احساسی که از دلبستگی بیزار بود من زمستانم گریزانم ز سرمای خودم آتش سوزان عشقم در مسیر سرد باد می شوم توفان ویرانی فردای خودم قصه نامحرمان بس بود اما پس چرا می کشم کشتی ان را به دریای خودم خورده ام صد بار چوب اشتباهم را ولی می کنم تایید مرگم را به امضای خودم ادعا که کوهم ریشه دارم در زمین با نسیمی جابجا گشتم من از جای خودم بس که گریان کرده ام لبخند های شوق را سیل این دیوانگی آمد به صحرای خودم ... ادامه ...

دلتنگ خودم

همه دلتنگ ی و دل من تنگ خودم که چرا باخته در بازی هفت سنگ خودم روز آرام ولی وای به شب که برسم همه شب عازمِ میدانم ودر جنگ خودم شیشه با سنگِ دگر خُرد شود حرفی نیست درد این است ش ته شده با سنگ خودم نه زمستان نه بهار غیر غم و غصه نداشت فصل پاییز فقط دیده ام همرنگ خودم به چه شوقی بمانم به خدا خسته شدم گله دارم گله از بخت بد آهنگ خودم یک نفر نیست نشانی بدهد از خود من؟ سایه ام همقدم و نیست هماهنگ خودم خسته از دردم و با غصه شدم سنگ صبور همه دلتنگ ی و دل من تنگ خودم جوادالماسی ... ادامه ...

آقای خودم

#مناجات_فاطمیه سال ها در انتظار ماه زیبای خودم در میان روضه ها دنبال آقای خودم گفته اند که گریه ی تو بی صدا و ت است گم نمودم پس تو را در شور و غوغای خودم من مثال کودکی هستم فراری از پدر پس در آغوشم بگیر... قربان بابای خودم سجده ی نیمه شبم با نیت دیدار توست ه نم باش قدری در مصلای خودم تا که مشغول خودم از فیض تو بی بهره ام جای تو در زندگی محو تماشای خودم در طی یک روز که اصلا به فکرت نیستم این ور و آن ور فقط دنبال دنیای خودم دست داده ام نفس خودم را .. آه آه واقعا شرمنده ام از دست تقوای خودم من زمینگیرم به جایم ی توبه بخوان تو دعایی کن که من آدم شوم جای خودم تا که می گیرد دلم " یافاطمه " سر می دهم نام زهرا می برم بهر تسلای خودم فاطمیه در مدینه ... به چه کیفی می دهد !!! می شوم همراه تو تنها تقاضای خودم فاطمیه کوچه ها من را به روضه می برند در میان روضه ها دنبال آقای خودم ... ادامه ...

شعر کلاسیک

می خواستم که خواب و خیال خودم شوی رویا شوی امید محال خودم شوی لرزید دست هایم و سرگیجه ام گرفت آوردمت دلیل زوال خودم شوی هم در دلم شناور هم بر تنم روان ماهی و ماه حوض زلال خودم شوی هر روز بیشتر به تو نزدیک می شوم چیزی نمانده است که مال خودم شوی حالا تو چشم های منی ابر شو ببار تا قطره قطره گریه به حال خودم شوی عاشق نمی شوی سر این شرط بسته ام نه... حاضرم ببازم و مال خودم شوی ... ادامه ...

دست خودم نیست

از دست رفتن های من دست خودم نیست مگذار آن را پای من، دست خودم نیست دنیای من در دستهایت بود و گم شد حس می کنم دنیای من دست خودم نیست یک باره دیدم دست من لرزید و تب کرد دیدم که دستم، وای من! دست خودم نیست یک در میان می زد نمی دانم کجا رفت دیگر دل شیدای من دست خودم نیست از دست وقتی می رود گرمای دستت سرمای جان فرسای من دست خودم نیست پروا مکن از دستهای عاشق من دستان بی پروای من دست خودم نیست از دست تو من سر به صحرا می گذارم باور کن ای لیلای من! دست خودم نیست شاعــــر: محمدرضا ترکی ... ادامه ...

گم شد ه ام در خودم

گم شده ام در خودم ،می خوام خودم رو پیدا کنم ،خود خود واقعیم رو ، دارم فراموش میشم ،به همین راحتی،راحت فراموش شدم ،نتونستم چهار چوب خودم رو رعایت کنم ،اینبار دیگه باید خودم رو پیدا کنم باید عهد ببندم با خودم،باید مواظب خودم باشم که دیگه خودم رو گم نکنم ... ادامه ...

یا مهدی

نشسته ام که ببارم به خش ال خودم و سیر گریه کنم بر بدی حال خودم چقدر فاصله افتاده بین من با تو شدم اسیر رقم های سن و سال خودم خودم اجازه ندادم به اسمان بپرم قسم به نام تو هستم خودم وبال خودم گناه هیچ ی نیست این زمین خوردن گناه هیچ ی نیست پایمال خودم اگر به چاه تو افتم زیاد دردی نیست بگو چکار کنم با سیاه چال خودم تو را قسم به کدامین عزیز باید داد که بعد از این نگزاری مرا به حال خودم زمان زمان بدی نیست من بدم اقا خودم شدم سبب دوری وصال خودم چقدر شکر نیاز است که من تو را دارم نشسته ام بنویسم که خوش به حال خودم *اللهم عجل لولیک الفرج* ... ادامه ...

نمیدانم

بعضی وقت ها هست،نمی دانم چطور خاک بر سرم کنم. نمی دانم چطور حقارت خودم را به رخ خودم بکشم،چطور بدبختی خودم را به خودم نمایش دهم! همین ندانستن باعث می شود،خودم را در لجن زار باتلاق مانندی غرق کنم. لعنت به خودم. حالم خوب نیست و دلیلش هم خودمم. خدایا،من به خودم ظلم کرده ام،پس هم ظالم ام هم مظلوم؛چگونه با من برخوردخواهی کرد؟ خدایا،به دادم برس. ... ادامه ...

دردی است...

مجنون نه! من باید خودم جای خودم باشم باید خودم بی واژه لیلای خودم باشم عمری مرا دور تو گردیدم دمی بگذار گرداب ناآرام دریای خودم باشم شی بی لیلا به من آموخت باید به فکر روح تنهای خودم باشم بیهوده بودم هرچه از دیروز تا امروز باید از امشب فکر فردای خودم باشم بگذار من هم، رنگ بی دردی این مردم در گیر و دار دین و دنیای خودم باشم اما نه.....! من آتش به جانم، شعله ام، داغم نگذار یک پروانه هم جای خودم باشم...... ... ادامه ...

دلگیرم

دلگیرم! از دنیا و روزگارش….. از بی ی ها و سکوت ها…. این منم که اینگونه خسته ام! منی که همیشه خوب بودم و خندان منی که خنده هآیم مثالی بود به مثآل ضرب المثل! نمی توآنی بفهمی و البته عجیب هم نیست برایم…… خودم را گم … سال ها دنبال خودم گشتم…همه جا سر زدم…از همه پرسیدم! ببخشید شما مرا ندیده اید؟! هیچ جوابم را نداد حتی طوری به من می نگریستند که انگار دیوانه دیده اند! واقعا شما خودتان را گم نمی کنید؟ خودم را گم …و عاقبت پشت بوم نقاشی پیدایش …با چهره ای رنگین و شادمان… خودم خودم را یافتم…خودم برای خودم دلتنگ شدم و خودم خودم را در آغوش کشیدم… : دیگر چهار چشمی مواظب خودم هستم ... ادامه ...

خودم خودم!؟

آقا این یعنی چی؟ همش خودم خودم، کار خودم، آتیش به انبار خودم...؟؟ من، من منم، من... این یعنی چی؟ همین میشه که طرف به همه چیز هم می رسه ولی از شدت فشار خودش به خودش، بامب... خود کشی می کنه، دگر کشی می کنه، گرفتار پوچی میشه....... عین ... بشکن از خود عین دریا کن کمال این است و بس! مطلب مرتبط ... ادامه ...

غزل

به من ای عشق نشانی بده از هستِ خودم به تو سوگند تویی آن من ِ در دستِ خودم تو خودِِ برتر من را که به من بخشیدی دل ب به همان دم ز خودِ پستِ خودم در موِستان تو پیوسته از آن ســـرمستم تا نباشم به دمی غــافل و پیوستِ خودم کوچه سار و گــذرِ رَستن و وارستگی ام ! تو ره مــن وامانده به بُن بستِ خودم ساقی ام ! عشق! تو ای کرده به جامی مستم از تو من رَسته ام از عاقل ِ بد مستِ خودم قطره از خود بجهد گر به خدا دریا یافت جَستم ازخودکه توراجُستم ازاین جَستِ خودم به تو ای عشق که گر تیر تو بر جان ن م تیر جـانسوزِ طلب نگسلم از شستِ خودم «بهرام باعزت» ... ادامه ...

تولد

دلم برای "خودی" که هرگز نبودم، نیستم ، نخواهم بود و حتی هیچ تصوری از شکل و حالش ندارم تنگ شده. جای خودم در زندگی ام بس خالی است. بس معنادار و بس ناکافی است. گویی ی خودم را فرا می خواند. گوش کن. صدا آشناست. خودم، خودم را فرا میخوانم. از عمق ناشناخته ی خودم، خودم را به سطحِ ناجوان مردانه ی مبهمِ زندگی ام فرا میخوانم. و کجاست دستی که "خودم" را از وجودم بیرون کشد ؟ این "خودِ" به ظاهر مسکوت را به زیستن وا بدارد و با ضربه ای بر پشتش ، صدای جیغِ ن اشیده اما امیدبخش اش را در بیاورد و "خودم" را متولد کند. این بار شاید تولدی از جنس دوام، از جنس تغییر و از جنس شور. ... ادامه ...

10. من دارد ب خودم ظلم میکند

عزیزم من را با خودم تنها نگذار من خودم را میزنم... تکه تکه میکنم می اندازم جلوی گرگ ها... با بولدوزر از روی تکه تکه هایم رد میشوم... من خودم را، خود تکه تکه شده ام را، خود شده ی خون ب جگرم را پرت میمنم در لجن های کنار زندگی... عزیزم من را با خودم تنها نگذار... من خودم را غرق میکنم، کنار می ایستم و غرق شدنم را تماشا میکنم... من خودم را ب دوئل دعوت میکنم تا برای هزارمین بار شاهد مردنم باشم... من را با خودم تنها نگذار... من خطرناکترین چیز ممکن برای خودم هستم... ... ادامه ...

یلدا

گوشه ای کز می کنم در شام یلدای خودم باز هم آشفته از آشفتگی های خودم چایی و سیگار و حافظ، خانه لبریزِ سکوت شعر می خوانم برای بی ی های خودم شانه ای پیدا نشد تا تکیه گاه من شود باز هم سر می گذارم روی پاهای خودم من م، جلجتایم سربلندی های خویش هیچ با من نبوده جز چلیپای خودم تیرگی پایان ندارد، صبح یک افسانه بود باز باید سر کنم با شام یلدای خودم شب یلدای 1394 ... ادامه ...

غزلی با ردیف خودم باشم از حسن لملیکی زاده

باید پی حل معمای خودم باشم تا بعداز این غرق تماشای خودم باشم چون جنگجویی زخمیم یک گوشه افتاده باید که در فکر مداوای خودم باشم دلخسته ام از دلسپردن های بیهوده این روزها خوبست همتای خودم باشم فرهاد بازی های من کاری نبرد ازپیش آماده ام اینبار تا جای خودم باشم! دیروز تاریک تو را ازیاد بردم تا دلبسته ی خورشید فردای خودم باشم حتی برای لحظه ای اینجا نخواهم ماند من می روم تا غرق دنیای خودم باشم! ... ادامه ...

خودم و خودم

من سالهاست برای خودم زندگی میکنم؛ برای خودم گل می م. خودم را به کافی دعوت میکنم. در آینه به چشمانم خیره میشوم و چند بار میگویم دوستت دارم. به خودم میگویم زیبا شدی امروز. خودم را در آغوش میکشم؛ برای خودم هدیه می م.لبخند میزنم، مهربانم. من دهه هاست با خودم زندگی میکنم. با اینحال بین شانه هایم درد ناک است. انگار خالیست. پشتم خالیست و گرم نیست. ... ادامه ...

شعر های مسعود انصاری

بوسه ای جانانه نذرم کن گناهش با خودم سوختن در آتش و روز سیاهش با خودم خوب میدانم که می ترسی ببیند دیگری جنگ با چشمان شور و کینه خواهش با خودم بی خبر یک شب مرادر بازویت محصور کن رفتن آهسته در وقت پگاهش با خودم تا نویسد روزگاران قصه ی عشق مرا تو زلیخا شو برادر ها و چاهش با خودم مثل شیرین شو به دستم تیشه ی فرهاد ده بیستون و سنگ سخت و کوره راهش با خودم این دو مشکل کرده اکنون روزگارم را سیاه ناز بی حد از تو است سوز آهش با خودم باز ب آینه در گوش من آهسته گفت روزگاری را که تو کردی تباهش با خودم شعر از مسعود انصاری ... ادامه ...

فرآیند نمایش اطلاعات مرتبط با عنوان من خودم و محیا به وسیله ربات های خبری از بین منابع فارسی دریافت میگردد و نمایش داده میشوند.