پرتوی بر ظلمت

عبارت پرتوی بر ظلمت از بین صدها هزار مطلب، خبر و مقاله فارسی جستجو شده است و نتیجه آن نمایش داده شده است و مسئولیت آن بر عهده منبع اصلی مطلب پرتوی بر ظلمت میباشد.



شبگیر "برای ادیب خوانساری و سِحرِ صدایش "

مرغی از اقصای ظلمت پر گرفت شب، چرایی گفت و خواب از سر گرفت. مرغ، وایی کرد، پر بگشود و بست راهِ شب نشناخت، در ظلمت نشست. من همان مرغم، به ظلمت باژگون نغمهاش وای، آبخوردش جوی خون. دانهاش در دامِ تزویرِ فلک ..... احمد شاملو (بقیه در ادامه مطلب) ... ادامه ...

ظلمت

و آن که در ظلمت نزیسته چگونه به تنهایی ام ایمان می آورد؟ شیرکوبی ... ادامه ...

✅جهت پاک شدن دل از ظلمت و گمراهی✅

به نام خدا دم به دم بر همه دم بر گل رخسار محمد بر علی شیر خدا ساقی کوثر صلوات ✅جهت پاک شدن دل از ظلمت و گمراهی✅ هر به اسم (( الرحمن ))مداومت نماید و بعد از ،هر روز 100 مرتبه بگوید خداوند دل او را از ظلمت و غفلت و فراموشی پاک گرداند منبع:کتاب رهنمای گرفتاران عارف واصل مرحوم ایت الله کشمیری: اگر پاکی و طهارت و عفت،در چشم و گوش و زبان و قلب میخواهیم باید به مرکز و محور عصمت الهی حضرت زهرا (س) پناهنده شویم ... ادامه ...

مرگِ لحظه ها

فایده ای در ادامه ی زندگی نمی بینم. فایده ای در ادامه ندادن زندگی نمی بینم. زندگی ای در ادامه ی فایده نمی بینم. ادامه ای در فایده ی زندگی نمی بینم. زندگی ای در فایده ی ادامه نمی بینم. کورسوی کمرنگ نوری را حتی در آن دوردست های ناپیدای ظلمت نیز نمی بینم. تنها ظلمت است و ظلمت. تاریکیِ مطلق. حتی ظلمت را نیز نمی بینم. هیچ نمی بینم. هیچ. باید چشم ها را ببندم. دیگر لازمشان ندارم... ... ادامه ...

پاسخ به پرسش شما در باره ظلمت و نور

یکی از بزرگواران نوشته بودند: "با سلام و احترام بزرگوار سوالی داشتم از ص ۱۸۶ فصوص که حضرت محی الدین میفرمایند : . . . . بنابراین ، هیچ عینی غیر از عین دیگر نیست . پس عین هر نوری ظلمت است. هر از این امر غافل باشد در درون خود احساس دلتنگی و غم می کند . . . لطفا در مورد عبارتِ " عین هر نوری ظلمت است " توضیح بیشتری عنایت بفرمایید. سپاسگزارم" پاسخ: اینکه ابتدا بیان می کند: هیچ عینی غیرِ عین دیگر نیست به لحاظ این است که از نظر محی الدین، هر عینی مظهر حضرت حق است و عین حضرت حق است و هر عینی هویتش چیزی جز حضرت حق نیست. اما اینکه فرموده اند: "عین هر نوری ظلمت است" به این معناست که ظلمت نیز عینِ نور است. آنچه ما ظلمت می نامیم در واقع ظلمتِ محض نیست؛ بلکه، نور به حسب ظاهر در آنجا کم است و تاریک است. نکته مهم در اینجا این است که "نور" و "ظلمت" دو تعبیرند برای اشاره به امور به ظاهر متضاد و برای اشاره به صفات و ویژگی های به ظاهر متضاد و متناقض. محی الدین با این تعبیر در صدد بیان این نکته است که به لحاظ وحدت وجود، ظلمت نیز نمودی از نور است و ظلمت محض ما نداریم؛ زیرا هر چه وجود دارد بهره مند از نور است. مقصود محی الدین این است که ا ... ادامه ...

انا عبدک الضعیف

. یا رب الرحم ضعف بدنی..ورقت جلدی.. ظلمت نفسی.. ظلمت نفسی.. ... ادامه ...

ما د رشب ظلمت ....

ما در شب ظلمت به امید سحریم در بهبه ی غم به امید حرمیم ما حجتمان ماه نهان است ولی ما پیرو حجت به امید خبریم یا صاحب ا مان ... ادامه ...

رمان «ظلمت سفید» رونمایی شد

نویسنده رمان «ظلمت سفید» در آیین رونمایی از کتابش گفت: من در این رمان تلاش داشتم تا نشان دهم ریشه انقلاب در مشروطه است و آن مجاهدت ها این بار پیروز شده و به ثمر نشسته است. ... ادامه ...

آوینی در ظلمت نیهلیسم نور موعود را می دید/ تکنولوژی از منظر آوینی

آوینی در ظلمت نیهلیسم نور موعود را می دید. ولی دلخوشی به وعده، عین مهمل نشستن نیست. بلکه دست کم به نزد وی کمر همت بستن بود. ... ادامه ...

واقعیات زندگی

در تمام شب چراغی نیست. در تمام شهر نیست یک فریاد. ای خداوندان خوف انگیز شب پیمان ظلمت دوست! تا نه من فانوس را بیاویزم در رواق هر شکنجه گاه پنهانی این فردوس ظلم آیین، تا نه این بی پایان جاویدان افسون پایه تان را من به فروغ صد هزاران آفتاب جاودانی تر کنم نفرین،- ظلمت آباد بهشت گندتانرا،در روبه روی من باز نگشایید!!!!!!!!! ... ادامه ...

نوشتار مسافر کریم الله امینی

اعتیاد یک سری ویژگی ها را در فرد معتاد ایجاد میکند مانند ظلمت ، ترس ،اضطراب ،دروغگویی و مواردی دیگر که آنها را رها نمیکند برای رهایی از چنگال اعتیاد باید حرکت کرد تا با صفات پسندیده اشنا شد و ان را جایگزین کرد . باید از ظلمت به نور از ترس به شجاعت و از اضطراب به آرامش و از دروغگویی به سرفرازی رسید . ... ادامه ...

در هجر وصل باشد و در ظلمت است نور

دیگر ز شاخ سرو سهی بلبل صبور گلبانگ زد که چشم بد از روی گل به دور ای گل به شکر آن که تویی پادشاه حسن با بلبلان بی دل شیدا مکن غرور از دست غیبت تو شکایت نمی کنم تا نیست غیبتی نبود لذت حضور گر دیگران به عیش و طرب مند و شاد ما را غم نگار بود مایه سرور زاهد اگر به حور و قصور است امیدوار ما را خانه قصور است و یار حور می خور به بانگ چنگ و مخور غصه ور ی گوید تو را که باده مخور گو هوالغفور حافظ شکایت از غم هجران چه می کنی در هجر وصل باشد و در ظلمت است نور ... ادامه ...

در هجر وصل باشد و در ظلمت است نور

دیگر ز شاخ سرو سهی بلبل صبورگلبانگ زد که چشم بد از روی گل به دورای گل به شکر آن که تویی پادشاه حسنبا بلبلان بی دل شیدا مکن غروراز دست غیبت تو شکایت نمی کنمتا نیست غیبتی نبود لذت حضورگر دیگران به عیش و طرب مند و شادما را غم نگار بود مایه سرورزاهد اگر به حور و قصور است امیدوارما را خانه قصور است و یار حورمی خور به بانگ چنگ و مخور غصه ور یگوید تو را که باده مخور گو هوالغفورحافظ شکایت از غم هجران چه می کنی در هجر وصل باشد و در ظلمت است نور ... ادامه ...

شب و ظلمت و بیابان به کجا توان رسیدن...

یا صاحب کل غریب... در ازدحام این جمعیت... در دل تاریکی این شب طولانی، شب و ظلمت و بیابان به کجا توان رسیدن؟!... زانو به بغل می گیرم، اشک میریزم... آرام... دانه، دانه... دلم می شکند، ... من و شمع صبحگاهی سزد ار به هم بگرییم که بسوختیم و از ما بت ما فراق دارد، سر درس عشق دارد دل دردمند حافظ که نه خاطر تماشا، نه هوای باغ دارد نجف، اربعین ۱۴۳۸ ... ادامه ...

در تمام شب چراغی نیست - احمد شاملو

در تمامِ شب چراغی نیست. در تمامِ شهر نیست یک فریاد. ای خداوندانِ خوف انگیزِ شب پیمانِ ظلمت دوست! تا نه من فانوسِ را بیاویزم در رواقِ هر شکنجه گاهِ پنهانیِ این فردوسِ ظلم آیین، تا نه این ِ بی پایانِ جاویدانِ افسون پایه تان را من به فروغِ صدهزاران آفتابِ جاودانی تر کنم نفرین، ــ ظلمت آبادِ بهشتِ گندِتان را، در به رویِ من بازنگشایید! ادامه مطلب ... ادامه ...

آبی تر از شقایق

پرواز را بنیاد کن: شاید دگر نباشد"این محدوده جای پرواز ترانه ای فریاد کن: شاید ز ریشه خشکید"گلواژه های آواز از عاشقی به عادت"هجرت تلخ ما بود آرامش چشامون"دروغ آینه ها بود عاشق تر ار شقایق"در بین ما کجا بود خاکی بسان دریا"فریاد بیصدا بود از روشنی به ظلمت هجرت به انزوا بود! سکوت شب"نشونی"از قتل یک صدا بود حال""در برزخ رسیدن"ماییم و یک بهونه با گریه قد کشیدن"در حصر این زمونه ماییم و یک ترانه"در استتار ظلمت ماییم و مرگ خورشید"در کارِزار ظلمت در" تحریم سرد فانوس"بر خاک شب نشستی بهای کفن نداریم"کین گونه زنده هستیم لبریز از دعاییم"افسوس"اثر نداریم جز نان و آب و آتش"حرصی به سر نداریم ما قاتلان نوریم"در استتار ظلمت محکوم بر سکوتیم"درخاک سرد غربت در جاده رسیدن"پایان شروع ما بود اینگونه شب نمیشد"صدا اگر صدا بود فرجام قصّه هامون "جز مرگ و انزوا نیست در بین یاد و یاران"بی تر از خدا نیست آبی تر از شقایق در بین ما کجا بود خاکی بسان دریا"فریاد بیصدا بود هر شب به شوق دریا"با ابر گریه میکرد یک قطره از خدا را"بر خاک هدیه میکرد ... ادامه ...

(بدون عنوان)

دوباره چنبره زد بغض من در آغوشش و گریه کرد ی بی هوا در ِ گوشش صدای گریه ی مردی میان ظلمت شب کنار گوشی ِ تا پنج سال خاموشش پُرم ، پر از هوس و حسرتی که جا خوش کرد میان ظلمت زلف ِ شب ِ عزاپوشش که از بلند تراشی ِ قامتی چون سرو رسیده چادر شب تا خود ِ بنا گوشش چه غبطه ها که نخوردند قله های بلند به آبشار غم انگیز چیره بر دوشش ****** دوباره آ قصه ی که نیست گریست ی که هست گرفته تو را در آغوشش سعید پورزال ... ادامه ...

خاطره ای از شهید مصطفی چمران

یک شب در تنهایی همانطور که داشتم می نوشتم، چشمم به یک نقّاشی که در تقویمی چاپ شده بود، افتاد. یکی از نقّاشی ها زمینه ای کاملا سیاه داشت و وسط این سیاهی، شمع کوچکی می سوخت که نورش در مقابل این ظلمت، خیلی کوچک بود. زیر نقّاشی به عربی شاعرانه ای نوشته شده بود: «من ممکن است نتوانم این تاریکی را از بین ببرم، ولی با همین روشنایی کوچک، فرق ظلمت و نور و حق و باطل را نشان می دهم و ی که دنبال نور است، این نور هر چقدر کوچک باشد، در قلب او بزرگ خواهد بود». آن شب، تحت تاثیر این شعر و نقّاشی خیلی گریه ... ادامه ...

از حالی که هست اما نیست

یک آسمان خلوت نشینی یک آبادی تنهایی من و تاریکی یک شب ظلمانی به دنبال تنهایی خویش می گشتم تا بگویم درد ظالم به ظالم ظلمت به ظلمت از هر چه هست تا هست تا بوده و هست و خواهد بود از حالی که هست اما نیست از نیست تا نیستی از تاریکی محض تا سایه ای بر خورشید از ای بر نور از آرزوهای بلند و دستی کوتاه از نقابهای زیر نقاب تا چهره ای در تاریکی از هر چه هست می گویم از همدردی مظلوم با مظلوم از درد بی درمان امروز همدردی همدردی همدردی و دیگر هیچ. ... ادامه ...

راه می بینم در ظلمت

ابری نیست بادی نیست می نشینم لب حوض گردش ماهی ها روشنی من گل آب پاکی خوشه زیست مادرم ریحان می چیند نان و ریحان و پنیر آسمانی بی ابر اطلسی هایی تر رستگاری نزدیک لای گلهای حیاط نور در کاسه مس چه نوازش ها می ریزد نردبان از سر دیوار بلند صبح را روی زمین می آرد پشت لبخندی پنهان هر چیز روزنی دارد دیوار زمان که از آن چهره من پیداست چیزهایی هست که نمی دانم می دانم سبزه ای را م خواهم مرد می روم بالا تا اوج من پر از بال و پرم راه می بینم در ظلمت من پر از فانوسم من پر از نورم و شن و پر از دار و درخت پرم از راه از پل از رود از موج پرم از سایه برگی در آب چه درونم تنهاست ... ادامه ...

شبگیر - احمدِ شاملو

ــــــ برای ادیبِ خوانساری و سِحرِ صدای اش مرغی از اقصایِ ظلمت پر گرفت شب، چرایی گفت و خواب از سر گرفت. مرغ، وایی کرد، پر بگشود و بست راهِ شب نشناخت، در ظلمت نشست. □ من همان مرغ ام، به ظلمت باژگون نغمه اش وای، آب خورد-اش جویِ خون. دانه اش در دامِ تزویرِ فلک لانه بر گهواره یِ جنبانِ شک. لانه می جنبد وز او ارکانِ مرغ، ژیغ-ژیغ اش می اشد جانِ مرغ. ای خدا! گر شک نبودی در میان کی چنین تاریک بود این خاکدان؟ گر نه تن زندانِ تردید آمدی شب پُر از فانوسِ خورشید آمدی. □ من همان مرغ ام که وای آوازِ او سوزِ مأیوسان همه از سازِ او او زِ شب در وای و شب دل شاد از اوست شب، خوش از مرغی که در فریاد از اوست، گاه بالی می زند در قعرِ آن گاه وایی می کشد از سوزِ جان. خود اگر شب سرخوش از وای اش نبود ل این بند بر پای اش نبود. وای اگر تابد به زندان بانِ ریش آفتابِ عشقی از محبوسِ خویش! □ من همان مرغ ام، نه افزون ام نه کم. قایقی سرگشته بر دریایِ غم: گر امید-ام پیش رانَد یک نفس روحِ دریای ام کشانَد بازپس. گر امید-ام وانهد با خویشتن مدفنِ دریایِ بی پایان و، من! ور نه خود باز-ام نهد دریایِ پیر گو بیا، امید! و پارویی بگیر! خود نه از امّید رَس ... ادامه ...

نور میخواهم

تاریکی و سیاهی وظلمت فقط همین و بس سهم من از تلاشهای مداومم بدنبال نور آواره ام شبیه شاپرکی غرق تاریکی به هر کجا که تو خوانده ای رفته ام به هر آنجا که گفته ای برو رفته ام دروغ نگویم گاهی و فقط گاهی شمع نیمه جانی یافته ام و لذت بسیار برده ام اما هنوز تشنه ام . نور میخواهم شنیده ام خورشیدی هست . تابنده که هرگز شبیه این شمع ها نیست سایه ای ندارد از هیبتش خوشا بحال شاپرکهای دامانش به عشق اینکه روزی به نور مطلق برسم میان سیاهی و ظلمت پر و بال میزنم عاشقانه میان این همه ظلمت پرواز میکنم ... ادامه ...

دوش وقت سحر از غصه نجاتم دادند واندر آن ظلمت شب آب حیاتم دادند

1592- دوش وقت سحر از غصه نجاتم دادند واندر آن ظلمت شب آب حیاتم دادند بیخود از شعشعه پرتو ذاتم د باده از جام تجلی صفاتم دادند چه مبارک سحری بود و چه فرخنده شبی آن شب قدر که این تازه براتم دادند بعد از این روی من و آینه وصف جمال که در آن جا خبر از جلوه ذاتم دادند من اگر کامروا گشتم و خوشدل چه عجب مستحق بودم و این ها به زکاتم دادند هاتف آن روز به من مژده این ت داد که بدان جور و جفا صبر و ثباتم دادند این همه شهد و شکر کز سخنم می ریزد اجر صبریست کز آن شاخ نباتم دادند همت حافظ و انفاس سحرخیزان بود که ز بند غم ایام نجاتم دادند زیباترین اشعار از دیگر شاعران ... ادامه ...

تا پای جان...

ما را نترسانید از طوفان ما گردباد آسمان گردیمدر برف ریز ظلمت و بیداد زخم تبر خوردیم و گل کردیمبا خون خود هر لاله زد فریاد تا پای جان بر عهد و پیمانیمیعنی که صلح با خزان هرگزما خار چشمان زمستانیماز هشت فصل داغ می آییماز سال های آب و آیینهاز فصل های لاله باران هااز روزهای بغض در از پیلهٔ تحریم ها رستیمدر پیله ها پروانه تر گشتیمما در مصاف ص ه های سختچون موج ها کوبنده برگشتیمداغ شهیدان زمان هرگزدر ها پ ر نمی مانداز کاخ ظلمت خیز استکبارجز مشت خا تر نمی ماندبا خون خود هر لاله زد فریادتا پای جان بر عهد و پیمانیمیعنی که صلح با خزان هرگزما خار چشمان زمستانیم#عالیه_مهر ... ادامه ...

شام رنگین

شام رنگین ستاره بارانم کو؟ اعماق پررنگ ماه کجاست؟ و من کجام؟ ته چین می کنم اگر باشم، ستاره ها را مهتاب را شاهانه به نیش خواهم کشید، و سلطان وار خواب خواهم دید تخت و گهواره ام را نه به ظلم و ظلمت نه به قهر و قاه قاه به مهر و آشتی به عشق... شام رنگین ستاره بارانم کو؟ مهتاب ظلمت پوش؟ حقیرانه چراغ کلبه درویش؟ و فقیرانه شام هیچِ فرزانه ها کجاست؟ بگو تا نفس تازه کنم بگو تا بسازم، تا بسوزم، تا هلهله وار در آغوشت کشم،، ایستاده ام چراغ مهربانی را خورشید را سوسو زنِ زیر خا تری را ایستاده ام چشمت را به انتظار و انتظار و انتظار .... شام رنگین ستاره بارانم کو؟ رضاهومان ... ادامه ...

آبی تر از شقایق

پرواز را بنیاد کن: شاید دگر نباشد"این محدوده جای پرواز ترانه ای فریاد کن: شاید ز ریشه خشکید"گلواژه های آواز از عاشقی به عادت"هجرت تلخ ما بود آرامش چشامون"دروغ آینه ها بود عاشق تر ار شقایق"در بین ما کجا بود خاکی بسان دریا"فریاد بیصدا بود از روشنی به ظلمت هجرت به انزوا بود! سکوت شب"نشونی"از قتل یک صدا بود حال""در برزخ رسیدن"ماییم و یک بهونه با گریه قد کشیدن"در حصر این زمونه ماییم و یک ترانه"در استتار رخوت ماییم و مرگ خورشید"در کارِزار ظلمت در" تحریم سرد فانوس"بر خاک شب نشستیم بهای کفن نداریم"کین گونه زنده هستیم لبریز از دعاییم"امّا " اثر نداریم جز نان و آه و آتش" حرصی به سر نداریم ما قاتلان نوریم"در استتار ظلمت محکوم بر سکوتیم"درخاک سرد غربت در جاده ی رسیدن"پایان شروع ما بود اینگونه شب نمیشد"صدا اگر صدا بود فرجام قصّه هامون "جز مرگ و انزوا نیست در بین یاد و یاران"بی تر از خدا نیست آبی تر از شقایق در بین ما کجا بود خاکی بسان دریا"فریاد بیصدا بود هر شب به شوق دریا"با ابر گریه میکرد یک قطره از خدا را"بر خاک هدیه میکرد *اثری از:* ری مهرگان... ... ادامه ...

خورجین 1107

دو کلمه حرف حساب شب و ظلمت شب است، شبی همراز با ارواح سرگردان، شبی تاریک و جان فرسا، شبی بیگانه با فردا، شبی از واپسین شبهای عمر حضرت آدم، شبی سرشار حسرت ها، شبی آبستن وحشت، شبی ظالم، شب شب زنده داری های نامرادی بی ی هامان، شبی لبریز عصیان ها، شبی همچون هیولایی تراوش کرده از نبض خیال کودکی هامان، در این ظلمت، در این غوغا، در این بیداد، کنار ساحل وحشت زده از موج و طوفان ها، که را مانم؟ چه می جویم؟ کدامین آرزو را؟ یا کدامین اختر گم گشته را من باز می جویم؟ که چون وامانده ای از کاروان خویش، به ره، تنها و سرگردان، بر این ساحل، به دل صد ناسزا بر ظلمت و سرما و بر طوفان، زلب خاموش زخود غافل، چراغ بی فروغ دیده گانم هر نظر گیرد، تلاطم های دریا را در آغوش، به امیدی که هر شاخش، هزاران خوشه را ناامیدی ها ثمر دارد، نگاهم از چه بی حاصل کند کاوش، بساط پهن امواج پریشان را بر این ساحل، چه می جوئید؟ چه پندارید؟ هــــــــــان،،، که تا چون و کدامین موج بر مرکب گذارد، نعش رؤیاهای حسرت برده ی ما را، و می آرد به ساحل، ساحل مقصود ناپیدا، مژده ها از انقراض ت بخت من و ما را، و شب همواره پابرجا، و شب همواره پابرجا. رضوان ا ... ادامه ...

نهایت عشق

تو بزرگ ترین سوالی که تا امروز بی جوابه نه تو بیداری نه تو خواب نه تو قصه و کتابه برای دونستن تو همه ی دنیا رو گشتم از میون آتش و باد خشکی و دریا گذشتم تو رو پرسیدم و خواستم از همه عالم و آدم بی جواب اومدم اما حالا از خودت می پرسم تو رو باید از کدوم شب از کدوم ستاره پرسید از کدوم فال و کدوم شعر پرسید و دوباره پرسید تو رو باید از کدوم گل از کدوم گلخونه بویید تو رو باید با کدوم اسب از کدوم قبیله ید غایب همیشه حاضر تو رو باید از چی پرسید از ته دره ی ظلمت یا نوک قله ی خورشید اون ور اینجا و اونجا اون ور امروز و فردا عمق روح آبی آب ته ذهن سبز صحرا مثل زندگی مثل عشق تو همیشه جاری هستی تو صراحت طلوع و نفس هر بیداری هستی مثل خورشید مثل دریا روشنی و با صراحت تو صمیمیت آبی واسه شستن جراحت غایب همیشه حاضر تو رو باید از چی پرسید از ته دره ی ظلمت یا نوک قله ی خورشید تو رو از صدای قلبم لحظه به لحظه شنیدم تو رو حس تو قلبم من تو رو نفس کشیدم مثل حس گرما یا حضور یک ص به تو اما نرسیدم ندونستم تو کجایی تو رو باید از کی پرسید تو رو باید با چی سنجید تو رو حس می کنم اما کاشکی چشمام تو رو می دید غایب همیشه حاضر تو رو باید از چی پرس ... ادامه ...

نگرانم

ای روشنی صبح به مشرق برگرد ای ظلمت شب با منِ بیچاره بساز... ... ادامه ...

باد ما را با خود خواهد برد

باد ما را با خود خواهد برد باد ما را با خود خواهد برد در شب کوچک من، افسوس باد با برگ درختان میعادی دارد در شب کوچک من دلهره ویرانیست گوش کن وزش ظلمت را می شنوی؟ من غریبانه به این خوشبختی می نگرم من به نومیدی خود معتادم گوش کن وزش ظلمت را می شنوی؟ در شب اکنون چیزی می گذرد ماه سرخست و مشوش و بر این بام که هر لحظه در او بیم فرو ریختن است ابرها، همچون انبوه عزاداران لحظه با را گویی منتظرند لحظه ای و پس از آن، هیچ پشت این پنجره شب دارد می لرزد و زمین دارد باز می ماند از چرخش پشت این پنجره یک نامعلوم نگران من و تست ای سراپایت سبز دست هایت را چون خاطره ای سوزان، در دستان عاشق من بگذار و لبانت را چون حسی گرم از هستی به نوازش لب های عاشق من بسپار باد ما را با خود خواهد برد باد ما را با خود خواهد برد شماره ۲۶ دوهفته نامه آیت ماندگار منبع ... ادامه ...

جستجوهای اتفاقی

فرآیند نمایش اطلاعات مرتبط با عنوان پرتوی بر ظلمت به وسیله ربات های خبری از بین منابع فارسی دریافت میگردد و نمایش داده میشوند.