چشمانت درون ذهنت رامینگرند قلم روانست

عبارت چشمانت درون ذهنت رامینگرند قلم روانست از بین صدها هزار مطلب، خبر و مقاله فارسی جستجو شده است و نتیجه آن نمایش داده شده است و مسئولیت آن بر عهده منبع اصلی مطلب چشمانت درون ذهنت رامینگرند قلم روانست میباشد.



از جام چشمانت

چنانم مست کرده باده ی بادام چشمانت که می نوشم عشق را از جام چشمانت اسیر جَزر و مَد ماه چشمانت شدم دیدی چه طوفانی شدم تا ساحل آرامِ چشمانت ؟ عبورم می دهد فانوس چشمانت شبانگاهی که غوغا می کند دلشوره های شام چشمانت دلم سرد و هوای گرم دامانت ، نمی دانم چرا صیاد ِمن افتاده ام در دامِ چشمانت ؟ خیال دیدنت پُر می کند سهم نگاهم را نمی دانی چه حالی دارم از اوهامِ چشمانت به میقات غمت راهی شدم سو عشقت و بر تن می کُنم پیراهن احرام چشمانت غزالِ تشنه ی لب می رود تا برکه ی لبهات هراسان است ، برگردد پلنگِ رام چشمانت رضا محمدصالحی ... ادامه ...

در بندر آبی چشمانت...

در بندر آبی چشمانت باران رنگ های آهنگین دارد خورشید و بادبان های خیره کننده سفر خود را در بی نهایت تصویر می کنند. در بندر آبی چشمانت پنجره ای گشوده به دریا و پرنده هایی در دوردست به جستجوی سرزمین های به دنیا نیامده. در بندر آبی چشمانت برف در تابستان می آید. کشتی هایی با بار فیروزه که دریا را در خود غرقه می سازند بی آنکه خود غرق شوند. در بندر آبی چشمانت بر ص ه های پراکنده می دوم چون کودکی عطر دریا را به درون می کشم و خسته باز می گردم چون پرنده ای. در بندر آبی چشمانت سنگ ها آواز شبانه می خوانند در کتاب بسته ی چشمانت چه ی هزار شعر پنهان کرده است؟ ای کاش ، ای کاش دریانوردی بودم ای کاش قایقی داشتم تا هر شامگاه در بندر آبی چشمانت بادبان بر افرازم. "نزار قبانی" فقط خدا می دونه که چه قدر عاشق چشماتم... دوستت دارم، خیلی دوستت دارم! ... ادامه ...

نفرین ...

حال امروزم اب است ، فدای چشمانت پر از درد و کینه است ، احساس ک نه ام فدای چشمانت .... رویایم سوخته است ، فدای چشمانت جاده ، شب ، باران رو به دریا آ ماند آروزیش به دلم فدای چشمانت .... هزار نفرین بر این دل سیاهت ندانستی چه کردی با من ولی باز .... فدای چشمانت تفرین بر چشمانت که هر چه بر سرم آمد از او بود ... مرا به گور سوخته آروزهایم کش فدای چشمانت نفرین بر این چشم .... نفرین ....... ... ادامه ...

جانِ من...

چنانم مست کرده باده ی بادام چشمانت که مینوشم عشق را از جام چشمانت . اسیر جزر و مد ماه چشمانت شدم دیدی چه طوفانی شدم تا ساحل آرام چشمانت؟ . عبورم میدهد فانوس چشمانت شبانگاهی که غوغا میکند دلشوره های شام چشمانت.. . دلم سرد و هوای گرم دامانت، نمیدانم چرا صیادِ من افتاده ام در دام چشمانت؟ . خیال دیدنت پر میکند سهم نگاهم را نمیدانی چه حالی دارم از اوهام چشمانت . به میقات غمت راهی شدم سودای عشقت و برتن میکنم پیراهن احرام چشمانت . غزال تشنه ی لب میرود تا برکه لبهات هراسان ست،برگردد پلنگ رام چشمانت... . پینوشت: پسرم روز ۶ داد بدنیا اومده و اون سال این روز مصادف با تولد عزیز بود بنابراین هر سال ماه ربیع بهار زندگی من هم هست.... ... ادامه ...

پیچک دلتنگی!

دلتنگی مثل پیچک می ماند، از دست و پا شروع میشود یکهو نهایت وجودت را دربرمیگرد، پای رفتنت را میبندد، اسیرت میکند...دلتنگی ...امان از این حس که مثل خوره به جان روحت می افتد، خودت را گم میکنی، ذهنت بسته میشود ، بال و پر خی چیده میشود و درون قفس می افتی...باید مراقب بود که ذهنت بلاک نشود، که ذهنت باز باقی بماند، که راه فراری بماند، که تمام گنجایش ذهنت نشود دلتنگی...دچار وسواس فکری نشوی و آنقدر جا داشته باشد ذهنت که بتوانی ساعاتی از روز اصلا استراحتش بدهی و به هیچ چیز و هیچ فکر نکنی...باید مراقب بسته نشدن ذهن بود. ... ادامه ...

حوضِِ نگاهت

حوضِ چشمانت ماهی داشت؛ از همان ماهی گلی های سفره ی عید. همان ماهی هایی که نگرانِ غذا و گرسنه ماندنشان میشویم. همان هایی که میترسیم موقعِ تعویضِ آبشان لیز بخورند و عذاب بکشند. همان ماهی هایی که استرسِ مرگشان صبح های عید گریبانمان را میگیرد. حوضِ چشمانت بوی عید میدهد. بی جهت نیست که هربار در آن پرت میشدم، هوای عید دیدنی با نگاهت به سرم میزد. ولی حواست باشد، مرام و معرفتت همچون ماهی گلی نباشد که بعدِ سه ثانیه نگاهِ منِ غرق شده در چشمانت را فراموش کنی و حوض چشمانت را خالی ز نگاهم کنی و چشمانت را از من ب ی! مبادا یادت برود دستم را از درون حوضِ نگاهت بگیری و نجاتم دهی! خوب میدانی که شنا بلد نیستم؛ آن هم در حوضِ عمیق چشم های فیروزه ایت. راستش را که بخواهی اصلأ به امید گرمای دستِ توست که درون حوضِ چشمانت میپرم. مبادا دلسردم کنی که این بار من میمیرم، نه ماهی گلی های سفره ی عید! ... ادامه ...

کدامش؟

خوشحال باشم که دیدن چشمانت را گذاشتم برای وقتی بهتر و یا غصه این را بخورم که حتی یکبار نگاهشان ن ؟!! درون چشمانت را ندیدم! میفهمی؟! ن د ی د م ... ادامه ...

اذا ز العشق و ...

" اِذا ز ِ" العشق و ... " اِذا ز ِ ال ِ " چشمانت مرا آشفته می دارد همین تمثال ِ چشمانت. " لسان الغیب ِ " گیسویت به دست باد می خواند در آغوش غزل ها ، بیت بیت از فال چشمانت. قیامت کرده چشم تو ، سکوتت " صور اسرافیل " " قیامت قامتی" بر پا شد از جنجال ِ چشمانت. "من از آن حُسن روزافزون که یوسف داشت"فهمیدم زلیخا را نشان کرده ... ولی دنبال ِ چشمانت. تو آغاز غزل هایی و ... " حوّل حال ِ ..." دلتنگی چه غوغا می کند زیبایی امسال ِ چشمانت. من و تنهایی و درد و ... غم بی پایان دلی سرمست آغوشت ... و َ مالامال ِ چشمانت. " اِذا ز ِ " العشق و ، " اِذا ز ِ ال ِ " چشمانت مرا آشفته می دارد همین تمثال ِ چشمانت. # _نقدی_لنگرودی ... ادامه ...

اذا ز العشق و ...

" اِذا ز ِ" العشق و ... " اِذا ز ِ ال ِ " چشمانت مرا آشفته می دارد همین تمثال ِ چشمانت. " لسان الغیب ِ " گیسویت به دست باد می خواند در آغوش غزل ها ، بیت بیت از فال چشمانت. قیامت کرده رویایت ، سکوتت " صور اسرافیل " " قیامت قامتی" بر پا شد از جنجال ِ چشمانت. "من از آن حُسن روزافزون که یوسف داشت"فهمیدم زلیخا را نشان کرده ، ولی دنبال ِ چشمانت. تو آغاز بهارانی و ... " حوّل حال ِ ..." دلتنگی چه غوغا می کند زیبایی امسال ِ چشمانت. من و تنهایی و درد و ... غزل هایی پر از یادت دلی سرمست آغوشت ... و َ مالامال ِ چشمانت. " اِذا ز ِ " العشق و ، " اِذا ز ِ ال ِ " چشمانت مرا آشفته می دارد همین تمثال ِ چشمانت. # _نقدی_لنگرودی ... ادامه ...

من درحسرت چشمانت

دلم هواااااااار هواااااااااار ، لک زده برای چشمانت.... شرم دارم که نگاهم به نگاهت بیفتد..... دلم یک دل سییییییر چشمانت را میطلبد.... ای قلب مرا برده به تاراج. ... ادامه ...

در عمق چشمانت

در عمق چشمانت بوی عطر تنت در کوچه تنهایی ام می پیچید از چهره ات ماه می تراود جنگل سبز در عمق چشمانت گم می شود و عشق از کرانه های هستی ام موج می زند دیدنت موهبتی است ... وصف ناپذیر ! .......29 اردیبهشت 1396 – ممکو ... ادامه ...

واى از روز که بى چشمانت...!

چشمانش واى از چشمانش! همه چیز مرده است و زنده ترینن چشمان تو همه چیز در قلب من پاک شد اما از ذهنم چشمانت هرگز روى دیوار اتاقم میبینمشان که هنوز برق میزنند اما دستانت را نمیخواهم حتى اغوشت همین تصور کم از چشمانت که هنوز به من خیره است کافیست این ذهن خسته توانایى ساختن وجود تو را ندارد اما تصویر دور و تار از چشمانت مرا خیره به دیوار میکند همین کافیست تا شب ها قید خواب را بزنم چون روز انقدرى روشن هست و تصویر چشمان تو انقدر دور که دیده نمیشود پس شب ها را با چشمانت و واى از روز که بى چشمانت سپرى میکنم...! ... ادامه ...

دم چشمانت گرم !

دم چشمانت گرم! هوای نفس گیری دارد پر از سکوت و شب از جایی آغاز می شود که من تمام می شوم دم چشمانت گرم! کورم کرد مرور کن چشمهایم را دلیل تمام توست ! ... ادامه ...

چشمانت ( مخاطب خاص ندارد....)

چشمانت چه غوغا می کند در ضیافت باشکوه رنگ های پاییزی.. بی رحمانه می سوزاند قلب نا آرام وزخمی مسافر خسته این شهر را.... و شفا می دهد کوردلان پرمدعا را.... وکیست که یارای خیره شدن به این گلوله آتش داشته باشد..... چشمانت را ببند تا جهان دوباره حرکت کند.ماه دوباره بتابد و خورشید ابر تحقیر خود را کنار بزند. ببند چشمانت را تا دنیا از بهت و مسخ شدگی رهایی یابد.... ... ادامه ...

برق چشمانت...

به چشمانت خیره میشوم برق چشمانت هوش از سرم میبرد گویی ی هفت ساله نوشیده باشم تو کیستی که اینگونه مرا مست و مدهوش خود کرده ای؟؟ نمیدانم!! بی گمان تو زاده ی عشقی و من مجنون و شیدای توم. خانومی برق چشمات مســـــــتم میکنه ریحــــــــانم ... ادامه ...

چشمانت فریاد می زنند

چشمانت فریاد میزنند که دیگر مرا نمیخواهند که دیگر برق نگاه ام جذبشان نمیکند و دیگر هر صبح برای قاب لبخند ام در دلشان ، بی تاب نیستند همان چشمانی که همه ی شوقِ بودنم بود همه ی آرزوی ام و حالا تو نیستی و همان چشمها راهِ رفتن را نشانم می دهند چشمانت فریاد میزنند و من باید بروم به حکم چشمانت #آوا ... ادامه ...

مرا به تازیانه بگیر

من که در خانه ای سرد و دور از نگاری عاشق به غربت افتاده ام تازیانه بزن راه بندی که بر خیالم بسته اند پوشالی است تو گیسوانت را تازیانه کن چشمانت را ببند هر آنچه در ذهنت مانده بر استخوانهایم و پوستی ضمخت که مانده است نوازش کن چراغ من در خانه توست ... ادامه ...

چشمانت...

چشمان تــــــــو متهم اند متهم به تمام جمله های ناتمامِ من چشمانت دلیل فراموش تمام جمله های عاشقانه ای بود که در لحظه دیدار از گفتارشان باز ماندم چشمانت متهم اند به ربودن دلِ من بهشان بگو کمی مهربان تر ، زیبا باشند ... ادامه ...

تمنای تو را دارم سرورم

تو را میخواهم ( بله یادم هست قرار بود از حرف ر شروع کنم اما دیر نمیشود ) جانم تو را میخواهد مثل یک پرنده که میخواهد در آسمان یله و رها باشد و به هیچ چیز و هیچ وابسته نباشد به جز بالهایش و اکنون بالهای من تویی ... بال تویی و بالاتر که جان تویی و بالاتر که روح تویی و بالاتر که نفس تویی و بالاتر ... همه اش خود خود تویی ... من نفس میکشم و ریه هایم پر از تو میشود اصلا تمام ریه هایم خود توست ریه را میخواهم که تو را داشته باشم درست مثل قلبم ... نفسهایم خود تویی و من زنده به اینم و هیچ ابایی ندارم که بیان کنم... اصلا ی جز تو وجود ندارد دستهای راکه در میان دستهای بگیرم دیگر چیزی نمیخواهم من میمانم و یک دنیا شور من میمانم و یک دنیا شعر با پوست دستانم با تو حرف میزنم کلمه به کلمه با تو رد و بدل میکنم و مصرع به مصرع برایت میبافم تا تو هستی نیاز به هیچ قافیه ای نیست همه از تو جان میگیرند و آغوشت گرمترین و امن ترین جای هستی است اصلا بینهای شعرم با تو بیت میشود و من در آن بیت سکنی میگیرم درون چشمانت فرو میروم و نگاهت را سیر تماشا میکنم من هستم و تمام ک شانها من هستم و تمام ستارگان من هستم و دو ماه که درون حدقه ی چشمانت فرو نشس ... ادامه ...

دریا

بانو چشمانت دریاست؟ بیا بنشین که ببینی چه آرام میکند چشمانت مرا... ... ادامه ...

معجزهی چشمانت

نه عصرمعجزه است نه عصر ظهور ان اما.......!! بی شک معجزه ی چشمانت کارچند ست #ص_امیدی @ss_omidi ... ادامه ...

چشمانت

چقدر گفتی که حسی نداری به من.... باور نمی کنم چون وقتی ما را می بینی چشمانت چیز دیگری می گویند. قلم سرخ ... ادامه ...

چشمانت را ببند

بعضی وقتها... نه،بیشتر اوقات باید چشمانت را ببندی تا چیز تازه ای ببینی. ... ادامه ...

خط چشم

ماه آمد و به نظاره نشست آنگاه که تو مقابل به مقابل آینه چشم در چشم خود انداختی بی نهایتی جاودان از زیبایی مطلق ستاره خجل شد مَل مَلی از ابر روی صورتش نهاده پنهان شد و به خفا به تماشایت نشست تا برق چشمانت کرشمه ای در آینه زد تمام دنیا حق داری وقتی زیر چشمانت خط میکشی مگر در دفتر آموزگار زندگی مهمتر از قهوه چشمانت ، نکته ای هست؟ ... ادامه ...

مگر میشود...

مگرمیشودقلبی رابشکنی ... وقلبت ش ته نشود مگرمیشودچشمی روگریان کنی و... چشمانت گریان نشود مگرمیشودذهنی را پریشان کنی و.. ذهنت پریشان نشود مگرمیشوداحساسی رو بسوزانی و... احساست سوخته نشود مگرمیشود؟؟؟؟ بیشترمواظب باش این دنیا بی قانون نیست از خیروشر،هرچی که به این دنیا داده باشی روزی به طرف خودت برمی گردد... ... ادامه ...

چشمانت...

تمامِ گنجشکانِ شهر، منتظرِ باز شدنِ چشمانت هستند! میشود پروازشان را به تاخیر نیندازى؟ علی قاضی نظام ... ادامه ...

ذهنت رو نگه دار

کمتر فکر و خیال و رویا پردازی کن فقط و فقط به کارهای خودت تمرکز کن ان کاری که داری در لحظه داری انجام میدی ذهنت رو متمرکز کن روی کارت همین و بس ... ادامه ...

گرگ و میش

در همین لحظه... در نقطه ی صفر شب و صبح... من بینهایت دلتنگ چشمانت شده ام... . . و چشمانت هم بهانه ای است.... که س وشی بگذارم بر گرگ و میش دلتنگی ام برای هر ذره ی دوست داشتنی ات .. ... ادامه ...

به چشمانت سپردم چشم های مست مستم را

به چشمانت سپردم چشم های مست مستم را نگاهت گرم بود و داغ کردی پشت دستم را سپردی هیچ و پوچت را به من اما سپردم من به تو شعر و به تو شورو به تو هرآنچه هستم را گرفتم فندک و سیگار را در پیش چشمانت به امیدی که ازخشمت بگیری هردودستم را ش تم قاب ع ت راکه تا وقتی زمین خوردم ببینی لحظه های بوسه باران ش تم را گذشتی از من و رفتی گذشتم از تواما من دگر گم کرده بودم سر پناه و سر پرستم را... ... ادامه ...

حباب ها

حباب های بنفش در هوای قرمز آنچنان می ند که چشمانت را خیره می کنند بسیار بی وزن که با یک تلنگر هیچ می شوند و با یک متلک فرار می کنند هوای درون حباب می داند جایش آنجا نیست/ هوا باید آزاد باشد نه درون حباب/ و بعضا دلی که مثل حباب است/ نرم و لطیف لطافتی همچون پرهای بال قاصدکی که از شرق به غرب میرود/ رنگی تیره و سیاه درون حباب یک شهر را به نابودی می کشد/ بی آنکه هیچ بفهمد حبیب اکبری ... ادامه ...

فرآیند نمایش اطلاعات مرتبط با عنوان چشمانت درون ذهنت رامینگرند قلم روانست به وسیله ربات های خبری از بین منابع فارسی دریافت میگردد و نمایش داده میشوند.